تا كي مي خواهي از خودت فرار كني؟

ديشب بعد از تمرين در باشگاه ...چون خانواده استادم هم نبودند ..به سن سي پيشنهاد كردم امشب به خانه ما بيايد و اينجوري منهم از تنهايي در مي ايم.....جاي همتون خالي شب به گفتن جك و شوخي و تماشاي فيلم درست مثل دو تا دوست صميمي نه شاگرد و مربي و يك بحث داغ در مورد سبكهاي رزمي در ايران گذرانديم.... ....ولي داخل دوجو باز سن سي مي شود همان ادم سختگيري كه شلاق دستش هست و واي به حال من كه جركت اشتباه انجام بدهم ولي بيرون دوجو دو تا دوست هستيم و هميشه از اين دوستي كلي لذت مي برم.
فعلا دوجو براي من تبديل به اخرين و تنها پايگاه عاطفي براي من شده كه به من مداوم ياداوري مي كند :هنوز اميد هست و بايد جنگيد....تو دنياي بيرون از دنياي مبارزها به نظر من خيلي وقت هست همه چيز سوخته و تبديل به نقشي شده كه از دور وقتي به ان نگاه مي كني سراسر شور و شوق مي شوي ولي وقتي از نزديك به ان نگاه مي كني به ادم احساس تهوع دست مي دهد...
تو زندگي با گروههاي مختلفي بودم و سعي كردم ببينم كدام طرز فكر به ادم ارامش بيشتري مي دهد ولي بعد از اينهمه سال باز رسيدم به سن 12 سالگي روزي كه كمر بند سفيد بستم و رفتم به باشگاه دهيم طرف چهار راه نظام اباد و شروع به تمرين كاراته كردم و بعد از اينهمه سال بالاخره ديدم تو دنيا اگر ادم ارامش مي خواهد نمي شود نبايد چشمهاش ببند و از حودش فرار كند....چون مشكلات و فشارهاي روحي دير يا زود من پيدا مي كنند و پوست كلم مي كنند و فرياد پيروزي سر مي دهند ...به حدي در دو سالي كه افسر ارتش بودم از جسارتم از دست دادم كه يكي از بهترين و عزيزترين دوستهام گفت: امير چه مرگت شده فكر نمي كردم اينقدر ادم محتاطي شده باشي پس كو اون جسارتت؟؟ تا كي مي خواي از خودت فرار كني؟ ودوباره من برگرداند به دنيايي كه به ان تعلق داشتم...درست مثل 12 سالگي كه براي اولين بار به دوجو قدم گذاشتم....