حقيقت را به اتش بكش تا برسي به دروغي كه سوخته است

وقتي بچه بودم دنياي من خيلي ساده بود وپر از رنگهاي شاد هر چي بزرگ مي شدم سعي كردم اداي ادم بزرگها در اورم درست مانند وقتي كه كفش بابا مي پوشيدم و فكر مي كردم حالا بزرگ شدم...خوب تو دنياي بزرگترها چي داشت كه دنياي كودكي من نداشت دنياي بزرگترها واقعي بود..تفنگ واقعي....خانه واقعي پس بايد منم دنبال واقعيت برم...
واقعيت هر چه مي گذشت برام مفهومي جز درد و ناراحتي قتل و تجاوز و چپاول نداشت درست مثل فيلمهاي وسترن حق با زنده ها هست و نه مرده ها..فكر مي كردم براي اينكه تو اين دنياي سياه بتوانم از خودم دفاع كنم پس بايد بيشتر ياد بگيرم..گاه و بيگاه با ادمهايي كه ادعاي خلاف داشتند حرف مي زدم و فكر مي كردم دارم ياد مي گيرم و با خودم مي گفتم پس دنياي زير زميني ادمها اينجوري هست!!!...اگر بخوام نتيجه اين هم صحبتيها جمع بندي كنم معجوني از ترس و غرايز سركش و نا اميدي از همه چيز هست...مجموعه اي از انرژيهاي منفي بدون هدف
هر چه بیشتر در مورد این دنیای پنهان می فهمیدم بیشتر انرژی از دست می دادم نا اميدي من تبديل به افسردگي و سرخوردگي مي شدمعني كلمات كم كم شروع به رنگ باختن در ذهنم مي كرد عشق و زرنگ بودن و كار درست بودن و خيلي كلمات ديگه شروع به تغير معني برام دادند..
اره بالاخره من وارد دنياي واقعي شدم كه جز سرخوردگي برام چيزي نداشت كم كم حس كردم اون امير شاد پر انرژي دارد را دارم گم مي كنم بايدخودم پيدا مي كردم چيزهايي كه تو دنياي واقعي از دست داده بودم يعني امنيت و ارامش تبديل به گوهرهايي شدند كه حالا قدرش بيشتر مي فهميدم....خودم سرزنش مي كردم كه خواستم حقيقت ببينم حقيقتي به تلخي گريه اي كه توي غرش رودخانه گم مي شد