زنداني قصر روياها
سالها زنداني قصر روياها بودم كه هيچ رادر منشورشيشه اي به نظاره مي
نشست و حقيقت را تنها صداي پاي رهگذران مي دانستم.... در سراب روياها در جستجوي
طلسم دروازه حقيقت بودم و هيچ نمي يافتم جز اندوه بي پايان .....قلب سنگيم در كوره
حقايق ذوب شد وديوارهاي شيشه اي فرو ريخت هراسان به هر خس و خاشاكي چنگ مي انداختم
تا خويش را برهانم....و قصر روياها به خرمن اتشي تبديل شد كه وجودم رادر بر گرفت و
فرياد گلويم كه به بغض شكسته اي تبديل شده بود.... در جستجوي صداي پاي اشنايي
برامدم و نگاهم را به نگاهش دوختم و سكوت قلبم را فرياد زدم به زهرخندي دستهايم را
در هم اغوش مرگ كرد در مقابل سرنوشت زانو زدم و شهد نيستي را نوشيدم.و خاكستر تنم
با حقيقت زندگي به رقص درامد
هم نفس خاك باران خورده شدم و دستهاي غريبه اي كه كالبد بي روحم را لمس كرد و در چرخ روزگار خاك تنم را كالبدي ديگر بخشيد با گرماي دستانش در هم اميختم و چشمانم را بر روي حقيقت اشنا گشودم و
نيستي را را بااكسير قلبش به هستي ابدي تغير داد و مرا هم اغوش بي كرانهاكرد...