مشخصات

ارشيو موضوعي


مطالب پيشين

طراح سايت


 
 
 
30, 2005

خسته شدم من ادم هستم نه ربات نه ادم اهني!!!

.بارها اين مدت دوستانم از من پرسيدند كه چرا ديگه كمتر مي ايم نت و يا كمتر مطلبي مي نويسم واقعيت اين بود كه از نظر روحي شديدا به هم ريخته بودم و و براي پيدا كردن ثبات و ارامش بايد يك سري بحران پشت سر بگذارم و نمي خواستم تا وقتي بحرانها رد كنم چيزي بنويسم....

اين بار بر خلاف تمام مشكلات قبلي كه از بيرون به من منتقل مي شد مشكل اصلي من درونم بود و طرز فكرهايي كه جاي نفس كشيدن از من گرفته بود.. تمام تلاشهام براي اماده شدن براي مرحله بعدي زندگي پشت سر هم با شكست مواجه شد و يكهو به خودم امدم ديدم كنترل همه چيز دارم از دست مي دهم...ديگه حال و حوصله اشپزي..شستن ظرفها نداشتم و نه حال و حوصله مطالعه كردن و نه هيچ چيز ديگري

 اين چند سال تنها زندگي كردن و دور از خانواده بودن من كاملا زمينگير كرد زماني فكر مي كردم من بسيار نيرومند هستم و هيچ نيازي به ديگران ندارم ولي فكر من احمقانه بود چنان به نيرو و قدرت روحي خودم مغرور بودم كه يادم رفت من هم يك انسان هستم و نه يك ربات و ادم اهني... و يادم رفته بود هر چقدر شواليه هم نيرومند باشد يك روز به اخر خط مي رسد...

 از انطرف يكهو وارد ارتش شدم و دو سال زندگي خودم به عنوان افسر ارتش توي يك محيط خشك نظامي شروع كردم و تا به خودم بيام با وحشت به بهترين سالهاي جواني خودم خيره شده بودم كه از پي همديگر مي گذشت بدون انكه من بتوانم نقشي در اين گذران جواني خودم ايفا كنم..مدام از خودم مي پرسيدم امير كجايي؟؟پس حق من از زندگي چيه؟؟

شدم يك شواليه كه انقدر زره لعنتي از بدنش خارج نكرده كه يادش رفته اصلا كي بوده و از زندگي چي مي خواد...انقدر ارام ارام از درون پوسيده بودم كه ديگر بوي پوسيدگي درونم هم حس نمي كردم...وقتي بالاخره از توانستم خودم از تحت تاثير بودن ارتش و دانشگاه و هر محيط ديگري خلاص كنم ديدم اگر دير بجنبم خودم صد در صد نابود مي كنم..

. زره براي من يك عامل دفاعي بود ولي يادم رفته بود كه هيچ زرهي نمي تواند من از دست طرز فكر خودم حفظ كند وجود خودم در همون زره لعنتي مي ديدم ...انقدر بايد و نبايد انقدر مرزها براي خودم تعين كرده بودم كه زير انها در حال خفه شدن بودم وقتي فكر مي كنم چه بلايي سر خودم اوردم احساس تهوع به خودم دست مي دهد....نه جايي براي نفس كشيدن باقي گذاشتم و نه جايي براي احساس....حتي احساسات خودم مثل كامپيوتر برنامه ريزي مي كردم براي هر موقعيتي كه اراده مي كردم انموقع به اين توانايي خودم افتخار مي كردم ولي الان مي بينم فاجعه هست

حالا زره لعنتي شواليه از تنم دراوردم و بدنم به گرماي خورشيد و سرماي كوهستان سپردم و از زنده بودن خودم لذت مي برم... ...مي خوام ديگر انسان باشم يكي مثل بقيه و نه هدفم تبديل شدن به رباتي باشدكه اشتباه نمي كند و براي احساستش هم مكان و زمان و چگونگي تعين مي كند و خودش خفه مي كند...

انقدر ارزوها و خواسته ها يكي پس از ديگري توي خودم از بين بردم كه روحم شده قبرستان خواسته ها

از وقتي يادم مي ايد هميشه يكي بوده كه بالاي سرم بوده ان مهد كودك با اون خانم مربيها...مدرسه معلمها..دبيرستان هم دبيرها و ناظم و مدير...دانشگاه استادها و بعدش استاد راهنما...رفتم سربازي هم سرهنگ و سرگرد و تيمسار...بابا ديگه خسته شدم به خدا منم مي خوام زندگي كنم

دست از سر من بكشيد خسته شدم منم ادم هستم ادم....مي خوام دوباره زندگي كردن ياد بگيرم
مي خوام مثل يك انسان زندگي كنم نه مثل يك ربات برنامه ريزي شده


[ نوشته شده توسط امير: شواليه @ 09:10 | Comments (9) ]