مشخصات

ارشيو موضوعي


مطالب پيشين

طراح سايت


 
 
 
11, 2005

بوسه مرگ


هيچ كس نمي دانست كه كيست و بايد راهي براي يافتن خود پيدا مي كرد...چشمانش را بست و به دنياي درون خويش نگاه كرد...تنها سكوت ظلمات بود كه درونش اشيانه داشت كه رنگهاو صداهايي در هم تنيده را در اغوش خويش مي فشردزمان نيز از تلاش ايستاده بود گويي نه ابتدايي وجود دارد و نه انتهايي ...كابوسي بي انتها كه براي فرار از ناشناخته ها وارد دري مي شد كه به هزاران در شبيه خود منجر مي شد....هيچكس چشمهايش را باز كرد جواب درونش او را منقلب و در مانده ساخته بود...چيزي درونش نبود جز مردابي عميق كه بوي نيستي مي داد..

هيچ كس از فكر كردن و غوطه وري در خلسه درونش درمانده شد..بايد حركت مي كرد و خود را مي يافت ولي اطراف او پر از تنهايي كشنده اي بود و تنها مونس اواستخوانهاي در هم شكسته اي بود كه يادگار ضيافت مرگ مردان و زناني بود كه هر يك داستاني را نجوا مي كردند....جمجمه مردي را به دست گرفت و انرا نگاه كرد..و او را بوييد بوي عطر گلهاي كوهستان با بوي استخوانهاي مردگان معجوني وهم اور را در ذهنش تداعي مي كرد كه چيزي را در خود پنهان داشت ....

باد از درون جمجمه خالي درون دستش مي گذشت واهنگ مرگ را برايش مي نواخت ...گوش به اهنگ سپرد كه چيزي را درونش زنده مي كرد....به نوزاد درونش نگاهي كرد...و او را بوييد...بوي حقيقتي مي داد كه انرا گم كرده بود حقيقتي به نام مرگ.... پس حقيقتي نيز در اين تصاوير مبهم زندگي وجود دارد و ان مرگ است كه روح و جسم و فكرش به يگانگي دست يافته كه او دردست يافتن به ان ناتوان بوده است...

جمجمه را رها كرد جمجمه به هيچ جا تعلق نداشت جز به اين طبيعت وباز به چشمهاي خالي جمجمه نگاه كرد چشمهايي كه اكنون خاك شدند و ديگر چيزي را نمي بينند...و به دستهاي اسكلت نگاهي كرد دستهايي كه قبضه شمشيري را مي فشرد....به دهان هميشه خاموش جمجمه نگاهي كرد دهاني كه راز شمشير را با خود به ان دنيا برده است ....شمشير را از دستهاي مرگ جدا كرد و بوسه اي بر تيغه شمشير زد و از گرماي بوسه مرگ وجودش يكپارچه پر از اتشي  جاودان شد كه او را به خود مي خواند...

مطالب مرتبط
افسانه هيچ كس قسمت اول:
 


[ نوشته شده توسط امير: شواليه @ 07:53 | Comments (8) ]