تولد يك مرگ

نمي دانم چرا توي اين زندگي براي هر ارزو و هدفم محكوم به جنگيدن هستم. ....خيليها گفتند كار رها كن وقتي پشتيباني وجود ندارد ديگه خودت عذاب نده تو وظيفه خودت انجام دادي......ارمانت رها كن...... ولي بدبختانه يا خوشبختانه من علاقه به بالا بردن پرچم سفيد ندارم...... بازم بازي من بردم عليرغم تمام سنگ اندازي عده اي كه اصلا ازشون انتظار نداشتم......عليرغم اينكه اتش ارزوي ادامه دادن در قلبم ديگه خاكستر شده بود.....چون به اين افسانه اعتقاد داشتم كه وقتي يك سيمرغ مي ميرد و شروع به سوختن مي كند دوباره يك پرنده نيرومند از اولي از ميان خاكسترش پديدار مي شود ولي حالا از ميان خاكستر سوخته ارزو م دوباره زندگي و حركت دارد موج مي زند ...امروز روز تولد يك مرگ هست ...كاري كه فقط براي دل خودم بود..حالا دوباره احساس ارامش روحي كه گم كرده بودم پيدا كردم... همين چند لحظه آرامش پيروزي ارزش اين شش ماه ناراحتي داشت...