امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟....نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب امدي

ديروز خبردار شدم يك نامه از طرف معاون وزير امده كه امريه سربازي من درست شده!!!؟؟
....نزديك به دو سال قبل من مدتها دويدم تاامريه سربازي براي يك مركز تحقيقاتي
بگيرم و معاون وزير هم قول داد كار من پيگيري مي كند ولي هرگز از اون نامه خبري نشد
و تكليف من روشن نكردندو تا به خودم امدم صاف تو اغوش ارتش بودم.....و حالا كه
اينهمه زحمت و جنگ اعصاب تو ارتش كشيدم و فقط چند ماه ناقابل به پايان سربازي من
نمونده مي گويند بيا برو امريت درست شده!!!!....عجب معجزه اي بعد از دو سال تازه به
من جواب داديد!!!
منتظر نامه بودم كه به جاي اينكه دو سال از عمرم بيخودي توي پايگاه نظامي هدر بدهم
صرف يك كار مفيد تو كشورم بكنم ولي ديگه خيلي دير هست...
ياد وقتي افتادم گروهبان اموزشي سر ما فرياد مي زد مهندس بوديد كه بوديد دكتر هستيد
به درك كه هستيد اينجا توي ارتش شما هيچي نيستيد و توي دوران اموزشي از سرباز صفر
هم كمتر هستيد....
وقتي وارد ارتش شدم سيستم نامرئي اموزشي دوره افسري سعي داشت همه چيز از من
بگيرد...هويتم عنوان و موقعيت اجتماعي همه چيزم گرفت يك لباس خاكي و يك سر كچل
شده.......غرورم شكست و سعي كرد با تمام قدرت شخصيتم بكوبد و از من يك موجود مطيع
بله قربانگو بسازد...هر وقت گفتم بايد از افسر در تخصص خودش استفاده شود بعد از يك
مدت ديدم بازداشت شدم فقط به اين دليل كه از استفاده تخصصي از افسرها حرف زدم.000
هر چيزي ارتش از من گرفت سعي كردم در همون ارتش ازش پس بگيرم در ارتش تبديل به يك
موجود تكه تكه شدم موجودي كه هيچي نبود ولي پازلهاي خودم
دوباره كنار هم چيدم..چه بخواهندو چه نخواهند من امير هستم و هميشه امير خواهم ماند
وقتي شرايط مي خواست از من موجود ضعيفي بسازد اسلحه توي دستم فشار مي دادم و بدون
اينكه بپرسم چرا تنبيه شديم جز اولين نفراتي بودم كه براي تنبيه داوطلبانه مي رفتم
و هويت خودم پس گرفتم ...
وقتي در وضعيتي در دوران اموزشي قرار گرفتم كه بايد بين مرخصي يا ادم فروشي و
خوشرقصي قرار گرفتم جواب رد دادم و سه روز نگهبان تنبيهي شدم ومثل سگ توي سرما
لرزيدم ولي در عوض روحم اسير نكردم.
وقتي سربازهام عليرغم اينكه به انها تاكيد كردم برام احترام نظامي مهم نيست فقط
احترام بزرگي و كوچكي بگيريد...از روي ميل و رغبت با يك لبخند روي لب احترام مي
گذارندو كاري كه به انها مي گويم انجام مي دهند...قدرت خودم را هم پس گرفتم چون حس
مي كنم روي قلب سربازم حكومت مي كنم نه روي جسم سربازم..
حالا توانستم به عنوان يك افسر ارتش جاي خودم باز كنم...و اين موضوع هيچ ربطي به
تحصيلات و يا موقعيت خانواده من ندارد...من خودم اين موقعيت براي خودم درست كردم و
دوباره احترام وموقعيتي كه از دست دادم توي ارتش دوباره به دست اوردم ...
گاهي فكر مي كنم چه حكمتي داشت كه مستقيم سر از محيط خشن ارتش سر دراوردم؟؟اينكه
در محيطي قرار بگيرم كه مجبور شوم از كل گذشته خودم صرف نظر كنم و دوباره از صفر
خودم بسازم در حالي كه حتي قوانين اين دنياي خشن نمي دانستم فقط مي دانستم نمي
خواهم زانو بزنم فقط همين... وقتي مي خواستم شخصيت مستقل داشته باشم با يك فشار
شديد كه من وادار به تسليم كند و سعي كنند با فشار روي نقاط ضعفم چه جسمي و چه روحي
سعي در به زانو دراوردن من كنند.. فقط با اتكا به روحيه سازش ناپذيرم سعي كردم خودم
بسازم نه با مدرك و عنوانم.... مي دانم به زودي بايد با گرگهاي زيادي سرو كله بزنم
ولي مي دانم بايد خشم خودم كنترل كنم تاقانون بازي گرگها ياد بگيرم تاموقعيتي كه
خودم لايقش مي دانم به دست بيارم...
ترجيح مي دهم اين چند ما ه توي اغوش همين جنگ رواني خرد كننده و بي رحم ارتش
بگذرانم دلم مي خواد تجربه خودم در كار كردن در محيطي كه هر كسي ساز خودش مي زند و
هر لحظه ممكن است و هر اتفاقي هر لحظه ممكن است بيفتد تكميل كنم..در ضمن..ديگه براي
برگشت من خيلي دير شده خيلي دير...تا بخواد واحد من با انتقالم موافقت كند و من يك
افسر جديد به جاي خودم اموزش بدهم و يك لشكر كاغذ بازي كه مدتها طول كي مي كشد تموم
كنم سربازي من تموم شده است....
دو سال عمرم توي سربازي از بين رفت چون دادن جواب به نامه من براي كار در يك مركز
تحقيقاتي دو سال دير به دست من رسيد...اين هم يك نمونه كوچك از كاغذ بازي تو
ايران...نامه معاون وزير ديگر به درد من نمي خورد....امدي جانم به قربانت ولي
حالا چرا؟....نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب امدي