روزهايي كه با استادم گذراندم
استادم طبق عادت هميشگي كه وقتي به ايران مي ايد به من موضوع امدنش به
ايران خبر داد و منهم چون تنها بودم به استادم پيشنهاد كردم در اين مدت پيش من
بيايد و اين چند هفته چه زود گذشت...به خاطر سربازي از كار تحقيقاتي دور شده بودم و امدن استادم
برايم نعمتي بود... روزهاي اول به بحث در مورد وضعيت متخصصين در ايران و مهاجرت از ايران
گذشت
استادم شگرد خاصي توي بحث داشت وقتي مي ديد من نسبت به مطلب احساسي برخورد مي
كنم حتي اگر مي ديد حق با من است طرف مقابل موضع مي گرفت تا دلايل منطقي و بدور از
احساس و به دور از نتيجه گيري در مورد حوادث خاص ارائه دهم و مي خواست دقيق بدانم
براي چي مي خواهم اين كار انجام بدهم به خصوص اين شيوه در مورد بحثمون در مورد
مهاجرت از ايران پياده كرد.
سپس روي برنامه اموزشي كار شروع كرديم برنامه اموزشي فشرده اي كه به محض امدن از پايگاه شروع مي شد و گاهي
تا ساعت 1 نصف شب به بحث در مورد مسائل مورد علاقه سپري مي شد....اكه فكر كردم سر
فرصت در مورد جزييات ان صحبت كنم ولي اميدوارم بحث كسالت اوري در سايت نباشد هر چند
براي من سراسر هيجان است....
تا جايي كه
مي شد به گردش مي رفتيم...خوشبختانه خانه ما نزديك به كوه و جنگل مي باشد وبا چند دقيقه پياده روي مي
توان به كوه و يا جنگل رفت....به محض اينكه توانستم زود از محل كارم بيايم به خانه
...فلاسك چايي ...نوشيدني وطالبي برديم تا چشمه كنار خونه و جاي شما خالي از زندگي
و طبيعت لذت برديم به قول استادم ادم بايد در حال زندگي كند و با خنده مي گفت حالشو ببرد...واقعا
خيلي دلم مي خواست بدانم ادم از زندگي چي مي خواد مگه خوشبختي چي هست؟؟ همين رفتن
توي طبيعت خوردن از اب چشمه لم دادم زير سايه درخت بيد و نگاه كردن به جنگل و
كوه...واقعا لحظات خوبي بود....نگاه كردن به گوسفنداني كه در حال چرا بودن هم خالي
از لطف نبود....گاهي من و استادم با چوپان گله مي نشستيم و صحبت مي كرديم
با استادم راجع به زندگي ...كار و
عشق صحبت كرديم...بايد بگويم بعضي چيزهادر مورد عشق به من گفت كه تا حالا به اون
فكر نكرده بودم...و همينطور ايراداتي از من توي طرز نگاهم به عشق گرفت كه به جا و
درست بود...كه خودش يك مطلب جداگانه مي شود..
استادم مردي خود ساخته بود و به راحتي از عهده اشپزي
و خانه داري بر مي امد...بدون هيچ غروري به من كمك مي كرد و ظرفها مي شست در حالي كه من مشغول
تهيه شام بودم....برام جالب ادمي كه داراي شهرت جهاني در رشته خودش مي باشداينقدر
فروتن و خاكي باشد....اشپزي منهم بدك نبود خلاصه به شرطي كه بحثهامون خيلي
طول نمي كشيد برنجم مثل قبل نه مي سوخت و نه خمير مي شد خلاصه پيشرفتم تو خانه داري
هم بد نيست....يادم مي ايد روز جمعه آش درست كردم با پياز داغ جاتون خالي خودم فكر
نمي كردم اينقدر خوب در بياد استادم كه حسابي از چيزي كه درست كرده بودم خوشش امد و
به خصوص يك نوع خوراك كه با ژامبون گوشت درست مي شد و يك دوست عزيز طرز پختش به من
ياد دادو به خصوص سس همراهش محشر بودبه قول استادم هم كلاس غذاش بالا بود و هم شبيه
غذاهاي فرانسوي از كار در امده بود..
. گاهي استادم شب شروع به
خواندن كتاب حافظ مي كرد و شروع به معني كردن ان و يك دفعه يادم مياد يك ساعت نيما
يوشيج خوند...استادم جدا ادم بي نظيري هستش به موقع تبديل به يك ادم مي شود كه براش
جز طراحي دستگاهها و مدلسازي چيزي براش مهم نيست و يك لحظه بعد شروع به خواندن حافظ
به خصوص از حفظ مي كرد كه واقعا برام واقعا جالب بود و يكهو مي ديدي كاملا خاكي مي
نشست روي زمين و شروع به گفتن جك مي كرد و با همديگر فيلم تماشا مي كرديم....تو اين
چند هفته كه از نزديك با يكديگر بوديم مطمئن شدم اين دفعه بعد از هفت سال استاد و
مربي خودم در زندگي پيدا كردم ...درست مثل يك منشور هر قسمت از نور زندگي او جالب و
جذاب است