امروز جاي خالي تو را حس كردم...اي كاش هنوزم بودي و زمين بر پاهايت بوسه مي زد
بعضي چيزها توي زندگيم سايه انداخته و منم ناچار از انها حرف مي زنم
درست مثل سربازي و اين نوشتن براي تخليه روحي و ارامش اعصاب انجام مي دهم....توي
پايگاه قبلي كه خدمت مي كردم كارم توي شركت داشتم درست مي كردم كه يك ادم عوضي رفت
به رئيس واحد گفت فلاني بعد از ظهر كار مي كندو پشت سرش جنگ اعصاب كوبنده اي عليه
من درست شد...خلاصه سرتون درد نيارم چون دو ماه جنگ اعصاب بود خلاصه كار به
اينجا رسيد دستور امد فلاني صبح كار نكند بماند بعد از ظهر كار كند...انقدر اين
بازي ادامه پيدا كرد كه من كارم از دست دادم..
و دوباره همون بازي دارد تكرار مي شود...چون من طبق معمول من رك و
صريح حرف مي زنم و ادم بوقلمون صفتي نيستم...يك روز حرف سر برخورد با سربازها بود
من گفتم:ما يك قانون انسانيت و خدايي داريم و يك قانون نظامي وبشري كه مي تواند
داراي ايراد و اشكال باشدالويت ادم بايد به قانون انسانيت بدهد و نرمش وارد كار
نظامي كند كه به مزاج فرمانده خوش نيومد...چند وقت پيش من خواست و گفت تو هنوز ياد
نگرفتي چطوري بايد سرباز بود من قانون هستم هر چي من بگم تمام 24 ساعت شبانه روز تو
مال من هست و خلاصه محترمانه پنج روز بازداشت در واحد تا اينكه شب شود
هر چي گفتم من بعد از ظهر كار مي كنم وضع بدترو بدتر شد...گفتم من
كه كاري بعد از ظهر در پايگاه ندارم چي كنم؟ گفت به من مربوط نيست هيچي بيكاربراي
خودت تو پايگاه قدم بزن....
امروز خيلي از بچه هاي كادري واحدهاي مختلف پايگاه به سرهنگ اعتراض
كردندامروز سرهنگ امده مي گويد: اقاي فلاني مگه من شما را بازداشت كردم؟؟!!!!روز
روشن و ملق بازي حتي جوابش هم ندادم و بي اعتنا رفتم سراغ سربازام.....درسته من
افسر وظيفه هستم ولي نه ادم حرام خوري هستم و نه ادم رند و كلاشي و نه ادم حقه بازي
...همينكه وقتي مشكلي براي من اينجوري پيش مياد بچه هاي پايگاه هواي من دارند
همين برام كافي هست
ديگه نمي گذارم فرمانده اين موضوع وسيله اي براي تحت فشار
روحي گذاشتن من تبديل كند... ديگه تا اخر خدمت بعد از ظهر كار نمي كنم و
فرمانده مي تواند هر موقع دلش خواست من بازداشت كند ولي من نظرم در مورد شيوه
فرماندهي تغيير نمي دهم.
زندگي من شده صبح تا شب جنگ اعصاب خسته شدم ولي تسليم نشدم....از
خيلي چيزها توي زندگيم دارم صرفنظر مي كنم و بهاش از روحم و قلبم مي پردازم....يكي
از بچه ها زنگ زده پنج شنبه و جمعه يكي از دانشگاها نياز به استاد براي تدريس
دارندو من معرفي كرد....با اين جنگ روحي كه فرمانده دوست دارد براي من پيش بياورد
فكر نكنم اجازه مرخصي پنج شنبه ها از مرخصي استحقاقي به من بدهد..و كافي است موضوع
بفهمد تمام افسر نگهبانيهاي من پنجشنبه و جمعه مي اندازد مجبورم از تدريس توي
دانشگاه چشم بپوشم

پي نوشت: فكر نمي كردم يك روز براي يك
گروهبان كادر دلم بسوزد چون بدترين خاطرات من مربوط به رفتار گروهبان كادر در
دوره اموزشي با بچه ها بود ...به خاطر بعضي مسايل چيزي در مورد اين
ماجرا نمي نويسم ولي وقتي چشم پر از اشكش ديدم واقعا دلم سوخت فقط ميگم لباس
نظامي لباس پاك و مقدسي هست وقتي پوشيدي بايد حرمت اين لباس حفظ كني ولي.... بگذريم
بي خيال اين حرفها.....به زودي در قسمت تاريخ نظامي در مورد الگوي فرماندهي من در
ارتش ايران مي نويسم مردي كه قلب من تصرف كرده و اگر ارتش دوست دارم به خاطر اين
مرد است و نه هيچ كسي ديگه ...امروز بدجوري جاي خالي اين مرد بزرگ حس كردم...اي كاش
هنوزم بودي و زمين بر پاهايت بوسه مي زد....اي كاش..اي كاش دنبال ادمي مثل تو
بودم ولي فقط جاي خاليت حس مي كنم اي كاش هنوزم بودي