مشخصات

ارشيو موضوعي


مطالب پيشين

طراح سايت


 
 
 
24, 2005

به يادبود اولين سيلي و ضربات سيم كابلي كه از معلم خوردم

 كلاس اول راهنمايي بود و زندگي براي من  انموقع خيلي ساده بود و شاد ترين لحظات زندگي من در اوج گرفتن بادبادكي بود كه از روي پشت بام خانه به اسمان مي فرستادم....عشق به پرواز عجب لذت غريبي است....فكر كنم اين عشق همه پسر بچه ها تجربه كرده اند...

يك معلم داشتيم كه دانشجوي رشته پزشكي بود و اتفاقا مستاجر خانه يكي از بچه هاي كلاس بود و به همين دليل او پسره مثلا سوگلي كلاس بود يك پسر با عينك كائوچوئي مسخرهكه به خاطر همين رابطه با معلم علوم شده بود مبصر كلاس...من كه اصلا ازش خوشم نمي امد...پسره لوس ننر

ان موقع من شاگرداول كلاس بودم و خلاصه بچه درسخون بر عكس الان كه شدم بچه شيطون...ياد مي ايد اخر كتاب علوم يك سري جدول بود كه مربوط به اين بود كه منبع فلان ماده در چه چيزي است و خلاصه چيزهايي شبيه به اين ....معلم ماچون خودش موفقيتش در حفظ كردن مي دانست اجبار كرده بود كه ان جداول اخري را حفظ كنم در حالي كه در زير ان جدوال نوشته شده بود:(( محض اطلاع نيازي به حفظ كردن نيست)) ولي نظر معلم ما اين بود كه حرف حرف من است و بايد حفظ كنيد....از نظر من يك سري جدول دري وري و بي معني بود من حفظش نكردم به خصوص كه در فاميل افراد فرهنگي زيادي بودند كه انها هم توي مهمونيهاي خانوادگي در مورد جلوگيري از حفظ بيخودي  مطالب حرف زده بودند.

جلسه بعدي معلم امد سر كلاس و بچه ها كشيد بيرون كه جواب بدهند و نوبت به من رسيد  و من گفتم بلد نيستم گفت چرا؟؟...من در كمال سادگي و صداقت راستش گفتم كه داخل خود كتاب هم گفته اينها حفظ نكنيد و يك سري از حرفهايي كه در مورد جلوگيري از حفظ بيخود مطالب بود گفتم....و بعضي از بچه ها هم جرات پيدا كردند و حرفهاي من تاييد كردند..

 كه يكهو معلم اتش گرفت و با عصبانيت گفت تو مي خواهي به من طرز تدريس ياد بدهي به من....و يك سيلي محكم توي گوشم خوابوند و منم زير لب گفتم من حفظ نمي كنم....كه رفت سمت كيف مشكي خودش و يك كابل نرم سيم تلفون بيرون اورد و گفت دستت بالا بگير...و شروع به زدن كرد كابل روي دستم مي خورد ووقتي بلند مي شد رد قرمز رنگي كه از خودش جا مي گذاشت و صداي ناله من كه سعي مي كردم براي اينكه حرص معلم در مي اورم سعي مي كردم كمتر ناله بكنم دستهام مي لرزيد ولي دوباره بالا مي اوردمش و دوباره يك ضربه كابل ديگه...دستهام بعد تاول زد وقتي رفتم خونه تا مدتها كف دستم پنهان مي كردم تا مادرم نبيند و بيايد مدرسه چون نمي خواستم بچه ها خيال كنند من بچه ننه هستم....بعد از ماجرا 15 سال گذشت و يكدفعه ماجرا از دهنم در رفت و به مادرم گفتم...مادرم با تعجب پرسيد چرا انموقع نگفتي؟؟ و من خنده اي كردم و گفتم بي خيال

مي دانم معلم نامرد من هيچوقت اين سطرها شايد نخوني ولي اگر يك روز خوندي بدون تو يك موجود پست و عوضي بيشتر نيستي تو انروز من با كابل كتك زدي چون از تو كوچكتر بودم و نمي توانستم از خودم دفاع كنم اي كاش انروز هم قدرت و توانايي الان داشتم تا به سقف كلاس اويزونت مي كردم تا معني قدرت بفهمي....از تو كينه اي تو دلم نگاه نداشتم چون دوست ندارم در اتش كينه بسوزم و ارامش روحم به هم بزنم

 حالا همون امير كوچولو كه كتكش زدي  هيچوقت شاگردهاش مجبور به حفظ دري وري ها نمي كند و هميشه سعي خودش در كاهش مطالب حفظي مي كند مهم براي من فقط فهميدن شاگردهام هست ...اينهمه بمباران اطلاعاتي كه از راديو تلويزيون و هزاران منبع ديگر مي شويم چه كسي گفته است ادم موفق كسي است كه اينهمه اطلاعات حفظ كند پس كي نوبت تجزيه تحليل و يا فكر كردن مي شود اينجوري همش حفظ مي كنيم و نه فكر....معلم نامرد من كاري كه تو با من كردي من نه با شاگردهام انجام نمي دهم        اين بود نامه امير كوچولو به معلم نامردش


[ نوشته شده توسط امير: شواليه @ 05:36 | Comments (16) ]