نااميدي مرداب است و حركت نبردي كه بهاي ان احساس و روح است در بازي قمار زندگي
هفته پيش رفتم به ديدن دو نفر از استادان قديمي خودم در دوره ليسانس
استاداني كه در طرز فكركاري من تاثير زيادي داشتند...و با انها حرف زدم از گذشته
گفتيم ...هنوزم باورم نمي شود انقدر كله خراب بودم كه چشم بسته قول
انجام پروژه به استادام مي دادم و تازه بعد از ان عزا مي گرفتم چطوري
بايد تمامش كنم....ولي عليرغم حرفهاي ديگران باز موفق شدم و مقاله مي نوشتم كامل و
بي عيب و نقص...و در اخر استادم باز ياداوري كرد كه فرصت طلايي خوبي قبلا از
دست دادي وگرنه مجبور نبودي الان دو سال عمرت هدر بدهي مي دانم منظورش چي
بود....حرفش درست مثل پاشيدن نمك روي زخم بود
.هر چه بود تمام شد و من درست در اخرين
لحظه نتوانستم نتوانستم نتوانستم....دليلش را هم هرگز به استادم نگفتم چرا
نتوانستم و فكر كنم هرگز هم به او نگويم...من هر 2 يا 4 سال طرز فكرم بر اساس تجربه
قبلي تغيير مي دهم ولي از دو مرزي كه قبلا براي خودم تعريف كردم رد نمي شوم ....ولي
هميشه تا امسال يك قسمت از زندگي مي ديدم يك ادم يك بعدي حالا سعي كردم همه ان
قسمتهارا همزمان وارد زندگي كنم..
فكر كنم نتيجه در مورد كارم خوب بوداعتماد به نفس بيشتري دارم و كم كم
بعضي از برنامه ها تبديل به عادتي ثابت در من مي شود ولي هنوزم در بعضي چيزها
خوب عمل نمي كنم از جمله هر چيزي جز كاركردن...دوباره يك فرصت طلايي جلوي روي خودم
و من دوباره ترديد كردم دوباره همون حادثه چند سال پيش دارد به نوعي تكرار مي شوداز
طرفي هم ترس دارم اين اخرين فرصت من باشد
در مورد كارم در اينده حرف زديم و من برنامه خودم به صورت دقيق
گفتم و نظر استادم هم اين بود كه دست به ريسك توي زندگيم دارم مي زنم و چند سال كار
سخت در پيش رو دارم ولي مي دانم به خاطر همين سختي كمتر كسي ان مسيري كه من
مي روم مي رود.....جز يك كله خراب به اسم امير ولي همين هم يك نكته قوت است بعد از
مدتي مسير باز مي شود و قدرت مانور دارم چيزي كه به ان نياز دارم يك زمين بازي
بزرگتر
خدايا من نمي توانم اينده ببينم و بر اساس ان تصميم گيري كنم وقتي
هم بر اساس عقلم تصميم مي گيرم انهم باز گرفتار صد تا اما و اگر مي شوم باز از
نتيجه راضي نيستم...دوباره دچار همون حالت قبلي شدم دفعه قبل نتيجش از دست دادن دو
سال ناقابل عمرم بودو حالا يك فرصت طلايي ديگر و بهاي سنگيني كه از روح و
احساسام بايد پرداخت شود
فكر كنم زندگي من يكجورايي مضحك شده ظاهرا همه جهت مي توانم بروم
ولي به محض تغير جهت مي خورم به بن بست ولي به طرز مسخره اي فقط يك مسير باز شده
...خلاصه همه مسيرها فقط به يك مسير ختم مي شود.....ديگه انقدر زمان از دست دادم كه
بخوام شك كنم و حركت متوقف كنم بعيد مي دانم ديگه از نظر روحي بتوانم دوباره شروع
كنم.. تازه مي دانم اخرش دوباره بر مي گردم سر جاي اولم
ولي خدايا اين اخرين نبرد من هست ....فقط 4 سال ديگه نه بيشتر ديگه
باور كن خدايا خسته شدم...ادم هستم ادم...نه ادم اهني...دفعه قبل ان نامه لعنتي تا
ماه اوريل دستم نرسيد و دو سال عمرم هم رفت هوا...اين دفعه نمي دانم چي
ميشه...خدايا نزار بازي زندگي ببازم بدون كمك تو موفق نمي شوم كمكم كن ...بدبختانه
يا خوشبختانه هنوز كم نياوردم پس دوباره ريسك مي كنم ايندفعه 4 سال عمرم و روح و
احساسم مي بازم ولي بي خيال بخوام درجا بزنم درست مثل مرداب مي شوم علاقه
اي ندارم در نهايت مثل پيرمردهايي بازنشسته توي پارك بشوم كه نشستند و افسوس گذشته
مي خورند و با حسرت جوانها نگاه مي كنند....پس يا همه چيز يا هيچ
چيز