يك روز زندگي در كوهستان
حس كردم روزمرگيهاي زندگي دارد اون روحيه شاداب و
اميدوار هميشگي از من گرفته.
...و شدم ماهي قرمز داخل تنگ بلور
سفره هفت سين....نياز داشتم اون قالب خشك زندگي بشكنم......گفتم چه كار كنم تصميم
گرفتم بزنم بيرون از خونه و سر به كوه بزارم طبق معمول يك كلاه لبه دار اسپورت يك كاپشن ورزشي وپيا ده حركت به سمت
كوههاي نزديك خونه...سر راه هم يك خورده خوراكي خريدم و
حركت به سمت كوه اولش يكخورده هوا داشت گرم مي شد و من پشيمون كه چرا كاپشن با
خودم اوردم ولي يكهو سوز برف شروع شد ولي با گرماي خورشيد قاطي شده يود و خلاصه
هواي دلچسبي براي كوهنوردي به وجود اورد..... 
تنها پياده مي رفتم و كم كم غرق در افكار خودم شدم لازم بود برنامه
زندگي خودم براي بعد از بيرون امدن از ارتش طراحي كنم از سرعت پيشرفتم در زندگي
اصلا راضي نبودم به خصوص سال قبل افتضاح بود و براي تغيير دادن وضعيت اول لازم بود
دوباره توي چهارجوب زندگي خودم تجديد نظر كنم كه بعد در مورد مسايلي كه با خودم فكر
كردم در وبلاگم مي نويسم...فكر كردن در كوهستان به خصوص در تنهايي دوست دارم ارامش
طبيعت توي روحم تاثير مي كرد و باعث مي شد بدور از تنشهاي روزمره فكر
كنم...
كوهنوردي مدل كوچكي از زندگي است اول سختي و بعد رسيدن به ارامش و
ارامش من بعد از رسيدن به چشمه بالاي جلوه ديگري پيدا كرد بوي علفهاي تازه و چشمه
اب و دو نفر كه در گوشه اي مشغول راز و نياز با هم بودند....و انطرف هم چند نفراز
جوانها مشغول شوخي وخنده بودند يادش بخير يك موقعي هم ما يك گروه خوب كوهنوردي با
دوستام داشتيم ولي وقتي يك سري از انها ازدواج كردند ويا مشغول كار شدند تمام ان
گروه و دوستيها به سرعت برف جلوي افتاب اب شد و از بين رفت...لب چشمه نشستم و ابي
به سر و صورتم زدم و از اب چشمه لبي تر كردم و به گوشه اي خلوت رفتم...
درختهاي ميوه پر از شكوفه شده بودو عطر ملايمي از درختهادر هوا پخش
شده بودمنم خودم روي چمنها رها كردم و خوابيدم درست شبيه ادمهاي مست شده بودم بي
خيال بي خيال
و شروع به
تماشاي ابرهاي تو اسمون كردم خيلي وقت بود سعي نكرده بودم با ابرها شكل سازي كنم يك
ابر شبيه اژدها بود يكي شبيه اسب و يك ديگه....و يكهو خوابم برد نزديك يك ساعت توي
كوهستان زير افتاب خوابم برد
....
غرق خواب بودم كه يك
صدايي شنيدم مثل نمي دانم ان لحظه مثل چي بود چون بد جوري منگ خواب بودم
با چشمهاي خماراز كنار لبه
كلاهم نگاه كردم يكهو دي دم دو تا چشم مشكي درشت و يك
رديف دندون سفيد اندازه دندون هيولا دارد و كله سه چهار برابر كله يك ادم دارد من
نگاه مي كند ....نخير انگاري واقعي بود با سرعت فنر از جا پريدم ونا خوداگاه گفتم
پيييشته ((انگاري بچه گربست))....يكهو با خنده يك نفر روبرو شدم و تازه فهميدم اون
هيولا يك اسب خوشگل عربي هست
...صاحبش از من معذرت خواست و
گفت ديدم حسابي غرق خواب هستي گفتم بيدارت نكنم ببخشيد اسبم شما را
ترسوند...
از صاحبش اجازه گرفتم اسب نوازش كنم و انهم با خوشرويي اجازه داد
جدا اسب زيبايي بود....گفتم اسبتون يكخورده لاغر نيست؟....گفت شايد يكخورده لاغر
باشد ولي ورزيده هست انجا نگاه كن و ديدم نزديك هشت سواركاردر افق پيدا شدندو سعي
مي كنند خودشون به چشمه برسونند گفت اين اسب لاغر هست ولي ورزيده هست به خاطر اين
راحت اسبهاي ديگر پشت سر گذاشته و خيلي زودتر از ديگران خودش اينجا رسوند....و چند
دقيقه بعد اطرافم پر از اسبهاي رنگارنگي بودكه مشغول چرا و بازيگوشي
بودند....
ان منظره دويدن اسبها داخل كوهستاني كه پر از
شكوفه هاي گيلاس بودو خنكي اب چشمه كه در هوا پخش بود چنان منظره جذابي بوجود
امده بود كه تمام روحيه افسرده و خسته من تغيير داد و پر از انرژي
شدم....اره زندگي يعني اين
حالا بايد براي دور بعدي زندگي
وارد رينگ شوم فقط بايد هر دفعه روحيه ام خراب شد سعي كنم به نحوي دوباره
تغيرش بدهم چون هنوز سوت پايان بازي زندگي نزدند و هنوزم مي شود نتيجه تغير
داد......
پي نوشت:دوستاني كه مايل به تبادل لينك با
سايت شواليه هستند ممنون مي شوم ادرس وبلاگ يا سايتشون درست
بنويسند مثلا وبلاگ پاييز كه تبادل لينك مي خواست يادش رفته ادرس بلاگش بنويسد
ممنون مي شوم ادرس وبلاگتون درست بنويسيد كه شرمنده شما نشوم