وقتي خدا انسان و خر و سگ و ميمون را افريد
الان تازه از سر كار و سرو كله زدنهاي هميشگي و جنگ اعصابهاي روزمره در پايگاه برگشتم وتوي اينترنت مي گشتم چشمم به يك داستان زيبا خورد كه بدجوري به دلم نشست گفتم ترجمش كنم و انرا در سايت بگذارم:
يك روز خدا خري را افريدو به او گفت:((تو يك خر هستي و بايداز صبح تا شب به سختي كار كني و بارهاي سنگين را بر پشتت حمل كني علف خواهي خورد و هيچ چيز خاصي هم نيستي و 50 سال هم عمر خواهي كرد))
خر گفت:(( من خر مي شوم ولي 50 سال زياد است اگر مي شود من 20 سال زندگي كنم))
خداوند ارزويش را براورده ساخت ...خداوند سگي را خلق كرد و به او گفت((تو نگهبان خانه هاي مردم مي باشي و بهترين دوست انسان هستي تو باقيمانده غذايي را كه به تو مي دهند مي خوري و30 سال زندگي خواهي كرد))
سگ جواب داد((اقا30 سال عمر زياد است من 15 سال عمر مي خواهم))
خدا ارزوي سگ را نيزبراورده كردو سپس خدا ميموني را افريد و به او گفت:((تو يك ميمون هستي از شاخه اي به شاخه ديگر مي پري و شكلك در مي اوري و ديگران را مي خنداني و 20 سال زندگي خواهي كرد))
ميمون پاسخ داد:((20 سال عمر زياد است به من 10 سال عمر بده))خدا ارزوي او را براورده كرد
خدا سپس انسان را افريد و به او گفت(( تو انسان هستي ومنطقي ترين موجود روي زمين هستي از هوش و فكر خويش استفاده خواهي كرد تا مالك حيوانات و جهان باشي و 20 سال عمر خواهي كرد))
مرد پاسخ داد(( خدايامن انسان مي شوم ولي 20 سال عمر خيلي كم است به من 30 سالي كه خر صرف نظر كردو15 سالي كه سگ صرف نظر كرد و10 سال ميمون را به من بده)) ...خدا ارزوي انسان را نيز براورده ساخت
و چنين شد كه انسان 20 سال مثل ادم زندگي مي كند وازدواج مي كند و 30 سال مثل خر كار مي كندو هر باري كه بر پشتش بگذارند حمل مي كندو بچه هايش شروع به بزرگ شدن مي كنند و 15 سال مثل سگ از خانه و بچه هايش مراقبت مي كند و هرانچه به او بدهند مي خورد و دم نمي زندو 10 سال از خونه اين دخترش به خانه ان پسرش مي رود و سعي مي كند با شكلك در اوردندنوه هايش را بخنداند و زندگي يعني اين
پي نوشت: به خدا راست مي گويد من هر چي به زندگيم نگاه مي كنم مي بينم فقط همون 20 سال اول خوش و خرم بودم نه فكر و خيال براي اينده نه گرفتاري كار و شغل ولي الان چي؟؟ مثل خر كار كردن....صبح زود برو پايگاه ودرگير جنگ اعصاب كه جز لاينفك زندگي نظامي هست بشو و بعد از ظهر بيا خونه لباس نظامي دربيار و غير نظامي بپوش و برو سراغ كار بعد از ظهر و دوباره مشغول كار تا شب خسته و درمانده وبعد هم بجاي خوابيدن بهتر است بگويم جان به جان افرين تسليم مي كنم تاصبح فردا كه با شيپور بيدار باش ساعت بيدار شوم و روز از نو روزي از نو.....و زندگي يعني اين