فقط پوتين نگاه كن و بگو اووو اووو چييي چيييي
يادم مي ايد
سال اول راهنمايي بودم يك مدرسه با اجرهاي قرمز رنگ داخل يك كوچه …..حياط داخل
مدرسه به صورت مبهم يادم مي ايد ولي چند خاطره تلخ و شيرين كه توي زندگي بعدي من
همواره تاثير گذار بود در انجا شكل
گرفت…..چقدر انموقع احساس غرور مي كردم چون تازه از كلاس پنجم امده بودم ….و توي
سال پنجم چقدر به بچه هاي كلاس اول كه به خاطر نبودن مامانشون مي زدند زير گريه مي
خنديديم… …يادش بخير…چه زود گذشت
ولي توي راهنمايي تازه
فهميدم نخير ديگر اينجا باز شديم بچه كوچكه مدرسه سالهاي بالايي هيكلشون از من خيلي
بزرگتر بود همچين ضد حالي بود كه نگو….به قول بچه ها حالم كردند تو
قوطي
يادم مي ايد زمان جنگ
بود و خلاصه جو داخل كشور هم تحت تاثير اين موضوع بود….انموقع
قرار شد براي اموزشهاي نظامي عده اي بيايند مدرسه…..يكيشون يك فرد ريشويي بود با يك
كلاشينكف كه توي دستش كه فشنگهاي مشقي در ان بود امدند سر كلاس و شروع به حرف زدن
چيزهايي در مورد مسير تركش نانجك و اينكه بايد موقع انفجار چه مار بايد كرد….مي گفت
وقتي گفتم خمپاره بايد روي زمين بپريد حالا شما حساب كنيد يك كلاس كوچولو با يك
عالمه بچه مگر مي شد خيز رفت….خلاصه با هر بدبختي بود با شنيدن كلمه خمپاره خيز رفتيم البته بهتر است بگويم روي
همديگر تلمبار شده بوديم…..بعد اون فرد شروع به شليك گلوله…و صداي انها انعكاس عجيبي توي كلاس
پيدا كرده بود ….يكي ازبچه ها شروع كرده بود به حرف زدن…. يادم نمياد چي مي
گفت….فقط يادم مي ايد به عنوان تنبيه ما ان فرد رفت روي كمر ما و شروع كرد
با پوتين نظامي از روي ما راه رفتن صداش هنوز توي گوشهام هست : من قطار هستم شما
ريل قطار هستيد …احساس كردم غرورم و شخصيتم با اين كارش به لجن كشده شده اقرار مي كنم
اشك توي چشمهام از رفتارش با ما جمع شده بود…من انموقع فقط 12
سالم بود ناخوداگاه زير لب گفتم: اوووواووو ….چيييي چيييي….اووووو…اوووو…چيييي چييي و يكهو
بچه ها دم گرفتند و شروع به گفتن همين حرف كردند ان فرد خيلي عصباني شده بود دلم
خيلي خنك شد ….يادم هست معلم ما به محض ديدن اينكه ان فرد با پوتين روي ما
مي رفت شروع به دعوا با ان فرد كلاشينكوف به دست
كرد
بعد ما را به داخل حياط
بردند و اينكه به شماره 3 بايد از اين طرف حياط به ان طرف برويد….در حالي كه يك نفر
با شليك گلوله مشقي دنبال بچه ها مي دويد مثل اين بود كه همه چيز دنيا فقط اون
اسلحه و صداش بود مابقي چيزها و صداها همه توي مه محو شده بود….بچه هايي كه به
همديگر مي خوردند و مي افتادند…صورت خوني يكي از بچه ها تقريبا يادم هست ….فكر كنم
شارژش كرده بودند و بد جوري خورده بود زمين….
اين خاطرات فراموش كرده
بودم تا دوران اموزش نظامي افسري خودم در ارتش يكهو خاطرات مرده يكهو زنده شده
بود ترس از اين داشتم دوباره كسي من از پشت شارژ كند ….و اماده بودم اگر
دوباره كسي خواست من شارژ كند كه با كله بروم داخل زمين توي همون شلوغ پلوغي منم
انرا بندازم زمين …هر چي عوض دارد گله ندارد… …چون حالا به لحاظ قدرت جسمي حداقل
حريف مربيهاي خودم مي شدم ولي خدا پدر مادرشون بيامرزد چون هيچوقت يادم نمي ايد از
پشت كسي من بخواد هل بدهد ……سرهنگي كه مسول گردان بود انصافا مرد بسيار نازنيني بود
و مانع بسياري از رفتارهاي زننده با بچه هاي دوره افسري مي شد
…
.ولي بايد اين خاطرات
تلخ دوره نوجواني بايد هميشه توي ذهنم باشد تا با سرباز و درجه دارهاي پايينتر از
خودم با احترام رفتار كنم هر وقت بخوام خداي نكرده بخواد حرفي از دهنم دربياد و يا حركتي سر
بزند كه در شان يك افسر نباشد
زير لب مي گويم اووو اووو چيييي چييييي و با خودم ميگم امير يادته با پوتين
نظامي له شدي….چه حسي داشتي؟؟…پس گول درجه هات نخور ….وقتي غرور گرفتت فقط
پوتينها نگاه كن خودت مي بيني.... پس با زيردستت درست رفتار
كن