ماجراي شواليه و نگهبانهايش
مشغول به كار در پايگاه بودم
كه سربازي امد و گفت جناب سروان افسر نگهبان امروز برايش مشكلي پيش امده و نمي تواند امروز بيايد شما بايد به جاي او امروز افسر نگهبان باشيد...بعد كه رفتم ببينم اخه چرا من كسي د يگه مگه نبود؟ معلوم شد چون افسرهاي ديگر متاهل هستند زورشون به من مجرد رسيده و من را معرفي كردند.
..گفتم باشدامشب من تو پايگاه مي مانم. ...اين مجرد بودن ما هم شوخي شوخي شده درد س ر تا مشكلي پيش بياد كي بموند ؟امير بموند ..اي بر اون جد و ابائتون صلوات 
بعد از ظهر گروهبان نگهبان امد و با هم براي توجيه نگهبانها رفتيم..اسامي را گرفتم واحد دژبانها و واحد سربازهاي نگهبان در صف خبردارايستاده بودند...دژبانها مثل هميشه مرتب و اماده بودند اسامي خوندم و دژبانها مرخص كردم...طبق معمول سربازها ناقص بودند من هم گفتم تا تكميل نشويد همينجا سر پا نگهتون مي دارم و بالاخره نگهبانهاي واحدلك و لك كنان امدند و گروهبان نگهبان به انها توپيد كه اين چه وقت امدن هست؟
به سربازها اجازه نشستن دادم وشروع به توجيه نگهبانها و لزوم هوشياري در نگهباني و حفاظت از پايگاه كردم خودم هم باورم نمي شد اينجوري نطقم باز شود و بدون لكنت زبان جلوي اين همه سرباز حرف بزنم راستش هر لحظه انتظار داشتم بند به اب بدهم و صداي خنده سربازها به اسمان برودولي خوشبختانه مشكلي پيش نيومد فقط گاهي اين سوال مي امد توي ذهنم كه امير تو اينجا چه كار مي كني؟؟..
.ياد دانشگاه مي افتادم و به چهره سربازها نگاه مي كردم...ديگر هيچ راه بر گشتي نيست بايد ادامه بدهم و بي خيال اين افكار شدم
من روي نگهباني حساس هستم و دليل انهم اين است كه امنيت كشورم و ارامش مردم برايم اهميت داردو وقتي حفظ امنيت نقطه اي به من سپرده شود در درجه اول به خودم سخت مي گيرم و در درجه دوم به نگهبانهايم...به اتاقم برگشتم و سربازم برايم چايي اورد كه واقعا در ان هواي سرد چسبيد..بعد براي سركشي به اشپزخانه رفتم تا غذا را به تساوي قسمت كنند و بين سربازها فرقي نگذارندو همينطور نظافت انجام بدهند
شب باران به شدت شروع به باريدن كرد و زمين در بعضي از نقاط به شدت گل شده بود مي دانستم نگهبانها چگونه فكر مي كنند؟كه الان افسر نگهبان هفت پادشاه خواب ديده و انها هم مي توانند استراحت كنند درست موقعي كه انتظارش نداشتم با معاونم به سراغشون مي رفتم واگر نگهباني پيدا مي كردم كه خواب بود
مجبور بود بشمار 3 دور ساختمان بزند تاخواب از سرش بپردو يا بشين پاشو برود...و اگر لازم مي شد حسابي توي مسير پر از گل مي زدم تا مطمئن شوم همه نگهبانها بيدار هستند....كم كم برايشان جا افتاد كه وقتي من افسر نگهبان شوم تخت نمي خوابم و با خود انها تا صبح بيدارم...
از اخرين گشت شبانه بر مي گشتم كه با صداي ايست ايست هراسان نگهباني روبرو شدم
و ناگهان صداي مسلح شدن اسلحه يك لحظه فكرم رفت در دوران اموزشي و حرفهايي كه در مورد زخم كشنده گلوله ژـ3 زده مي شد....نگاهي به معاونم كردم كه صورتش مثل گچ شده بود...راستش خودم هم ترسيده بودم چون اولين باري بود كه جلوي اسلحه مسلح ايستاده ايستاده بودم...ديدم با اون ناشي گري نگهبانم الان است كه جنازه من رانقش زمين كندفرياد زدم احمق داري چه غلطي مي كني؟ من افسر نگهبانم..
.نگهبان شروع به عذرخواهي كرد...گفتم: معلومه كدوم گوري به تو اموزش دادند اول بپرس كي هستيدبعد اگر لازم شد شليك كن و نه اينكه اول شليك كن و بعد بپرس كي هستيد.....و بعد معلوم شد طرف دفعه اولش بوده نگهباني مي داده است و حسابي هم هيجانزده
بالاخره صبح شد و از پايگاه امدم بيرون...هواي تازه بيرون چه حالي مي دهد .....نفس عميقي كشيدم.... اخيش هنوزم زنده هستم...نگهبانهاي من هم ديگر اخرش هستند اول شليك مي كنند و بعد مي پرسند كي هستي؟ شوخي شوخي داشتيم مي رفتيم اون دنيا....زير لب گفتم خدايا من را از شر نگهبانهاي خودم حفظ كن حساب دشمنهاي خودم را خودم مي رسم
...و به سمت خانه راه افتادم هيچ جا خانه نمي شودهيچ جا