عجب برفی باريد تو تهران چهار روز پشت سر هم باريد و باريد ...طرف
ما که مثل اب خوردن نيم متر برف باريد مابقی جاهای تهران نمی دانم ولی اينجا کولاک
کرد..... صبح وقتی صدای زنگ امد بيدار شدم و از کنار پنجره تخت نگاهی به بيرون
انداختم. ...عجب
برفی می امد صدای زنگ را قطع کردم و دوباره چ شمام بستم روزهای برفی واقعا دل کندن از پتو گرم و
نرم و رفتن در اغوش برف واقعا کار سختيه....يکهو به خودم امدم ديدم دارد
دير می شود ...لباس نظامی سريع پو شيديم و زديم تو
برف...توی راه تا چشم کار می کرد ماشين توی جاده گير کرده بود نه يکی نه دو تا هوار
تا.....از همه مدل و همه رنگ.....که صاحبانشون
انها رها کرده بودند و پياده رفته بودند تا صبح برگردند پيش ماشينها.....خلاصه ما
هم ارام ارام مثل یک بچه خوب امديم پايين که یک دفعه همچین خوردیم زمین و وسط
خيابوون ولو شديم ....و ناگهان يک اتوبوس با صدای وحشتاناکی ميليمتری من وايساد.. ...شوخی شوخی شواليه داشت می رفت ديار
عدم.....خلاصه شانس اورديد وگرنه انموقع بايد از ان دنيا در جوار حضرت
عزرائیل وبلاگ اپديت می کردم...تمام بدنم درد می کرد اگر لباس
نظامی تنم نبود همچين ناله ای می کردم ولی خوب با لباس نظامی ضايع هستش لبم از درد
گزيدم و دوباره بلند شدم و لنگ لنگان به مسير ادامه داديم خلاصه رفتيم
پايگاه....دژبان احترام نظامی گذاشت و گفت صبح بخیر جناب سروان منم جواب احترام
نظامیش دادم و وارد پایگاه شدم
پایگاه واقعا قاراشمیش شده بود خیلیها هنوز نتوانسته بودند خودشان
به سر کار برسانند.....تنها کسانی که تو محوطه بودند نگهبانها بودند که سعی می
کردند با قدم زدن خودشون گرم نگه دارند برف زیادی امده بود .......نگهبانی توی این
جهنم سرد واقعا سخت است اسلحه به دستت می چسبد....سربازها شروع به پارو زدن برف روی
پشت بام بودند که من دیدند...یکی از سربازها گفت جناب سروان وایسا سر جات...و تا من
امدم بگویم واسه چی؟ چپ و راست گلوله برف بود که سمت من می امد منم جا خالی دادم
ولی مگه می شد در رفت....یکهو دیدم یکی از سربازه های تازه وارد که هنوز کله کچل
درخشانی دارد می اید سمت من خودم رسوندم کنار سرباز همچین گلوله برفها خورد
تو کله کچلش و دانگی صدا کرد که سربازها افتادند خنده ....بنده خدا هنوز از
سنت ارتش اسکیموها خبر نداشت......و شده بود سنگر من....
انقدر برف روی لباس و درجه هام نشسته بود که شده بودم ادم
برفی....وقتی سربازها مشغول پارو کردن محوطه شدند که دیگه گلوله برف بازی به اوج
خودش رسید....فرقی نداشت هر درجه ای هم فرد داشت گلوله برف نوش جان می کرد قیافه
سرهنگ وقتی به اون گلوله برف می زدیم دیدنی بود....پشت سرش انهم شروع به
گلوله برفی انداختن شد.....دیگه هیچ اثری از اثار درجه و رتبه اینجور چیزها نبود
فقط و وفقط گلوله برف بود ......دیدم یک عده از سربازها رفتند یک گوشه و داخل جنگ
برفی ما نمی شوند.....با بدجنسی یک نگاهی به درخت بالای سرشون انداختم و خودم یواشکی به اون درخت
رسوندم و با لگد به درخت زدن همان و همزمان یک عالمه برف روی سربازها امدن همان
.....فکرش بکنید یکهو شش تا ادم برفی درست کرده بودم انهم توی چند ثانیه.....از
خنده مرده بودم که انها هم نامردی نکردند و با گلوله برفی حساب ما را رسیدند و ما
هم الفرار ما الایمان...
خلاصه شده بودیم افسر ارتش اسکیموها یک عده از سربازها کشوندیم سمت
خودمون و علیه مابقی دست به حمله.....یکی دو ساعتی جنگ و
گریز ادمه داشت و صد البته دژبانهای محوطه هم بی نصیب نموندند یک علامتی به سربازها
می دادیم و کله دژبان زیر برف می کردیم....خیلی از این سربازها به این
دژبانها علاقه دارند همچین کلشونو می کنند زیر برف و دفنشون می کنند که نگو
......ولی واقعا به این شیطنت همه ما چه افسر و چه سرباز احتیاج داشتیم......بعد از
گلوله برف بازی دوباره وضعیت به حالت عادی یعنی همون نظامی برگشتیم انگار نه انگار
چه اتشی ما داشتیم می سوزوندیم و دژبانهای بیچاره هم یک نفسی از دست ما
کشیدند...هنوزم مزه گلوله برفبازی زیر زبونمه....خیلی خوش به حالمون شد به خصوص ساخت شش ادم برفی در يک
ثانيه که مبتکرش شواليه هست و اينرا بايد به ثبت برسونم