شواليه لبخند بزن به خاطر سربازهايت
مي دانم گاهي وقتي در وبلاگم شروع به نوشتن دلتنگيهام مي کنم ممکن است باعث ناراحتي شما شود ولي باور کنيد من هم بايد يک جوري فشارهاي روحي را که که با ان مواجه هستم بايد به نوعي تخليه کنم.....در دوران دانشجويي به خصوص ان اوائل زياد به اين موضوع توجه نمي کردم فکر مي کردم هر چيزي من را ناراحت مي کند بايد درون خودم بريزم و انرا نشان ندهم ولي نتيجه ان اين بود که گاه و بيگاه دچار افسردگي طولاني مدت مي شدم و نمي توانستم انطور که بايد و شايد فکرم روي پروژه ها متمرکز کنم ولي به تدريج به کمک وبلاگ نويسي ياد گرفتم که اين فشارهاي روحي را سعي کنم نشان دهم و از چيزهايي که ناراحتم مي کند راحتتر با ديگران حرف بزنم.
از يک طرف دوست ندارم با گفتن مسائلي که پيش مي ايد براي خانواده ام باعث ناراحتي انها شوم.....از طرفي محيط نظامي را هم زياد براي درد دل مناسب نمي دانم.....گذشته از اين موضوع گاهي سربازها تحت فشار روحي زيادي قرار دارند....ولي بيشتر اين فشار روحي به خاطر دوري از خانواده است و هر چقدر طول مدت خدمت سربازي انها افزايش يابد و به خصوص از ۱۶ ماه بگذرد واقعا بايد در رفتار با انها احتياط کرد چون بعضي از انها به اخر ظرفيت خود رسيده اند و با کوچکترين ضربه اي شکسته مي شوند...
اول خيال مي کردم يک فرمانده خوب يعني کسي که داراي دانش و توانايي مديريت باشد ولي الان مي بينم داشتن دانش و مديريت هم کافي نيست....يک فرمانده بايد حتي روانشناسي را هم بداند..و بتواند با سربازش ارتباط روحي برقرار کند..بايد داراي اين هنر باشد که گاهي به سربازها اجازه دهد جو خشک نظامي را بشکنند و کمي هم شيطنت کنند.....ديسيپلين نظامي اگر گاهي توسط فرمانده شکسته نشود پس از مدتي روحيه و نشاط سربازها از بين مي برد و خود سربازها سعي در شکستن ديسيپلين نظامي مي کنند و مقصر اين امر فقط فرمانده هست که اجازه هر چند محدود و کوتاه مدتي براي شيطنت به سربازهايش نداده است..
سربازي داشتم که اخر خدمتش بود و ظاهرا با مرخصي او موافقت نشده بود ....يکي از سربازها به من گفت جناب سروان فلاني دارد قرص مي خورد و مي خواهد خود کشي کند....من رفتم و به سربازها گفتم مواظب باشيد به او قرص ندهيد و شروع کردم با ان سرباز حرف زدن....رک بگويم دليل درست و حسابي براي اينکارش نداشت...چون من مي دانم هرگز او را تحت فشاري نگذاشته بوديم و به علاوه هر ۵ شنبه و جمعه به ديدن خانواده اش مي رفت....از نظر مالي وضعيت خوبي داشتند ...ماشين و مغازه و کلا نگراني از بابت اينده هم نداشت.....و تنها موضوع همان فشارهاي روحي پايان خدمت بود...باور کنيد من سرباز دارم صد برابر از اين فرد وضعش بدتر است ولي باز روحيه خودش حفظ کرده...نمي دانم دوباره از کجا قرص پيدا کرد و خورد فقط ديدم افتاد زمين و رسونديمش بيمارستان تا سريع معدش را بشورند و اثر قرصها از بين ببريم.....که خوشبختانه ان سرباز از مرگ نجات پيدا کرد.
متوجه شدم بايد مواظب حرف زدن خودم در محيط نظامي بيشتر باشم و سعي کنم به سربازها روحيه بدهم....بالاخره انها هم خانواده اي دارند که منتظر انهاست و اين سربازها امانتي از طرف خانوادشان در ارتش هستند و بايد صحيح و سالم انها تحويل خانواده هايشان بدهيم نمي خواهم اتفاقي براي سربازهايم بيفتد......مجبورم به خاطر سربازها حرفي در مورد فشارهاي روحي خودم سکوت کنم و خودم به بي خيالي بزنم نه اينکه خودم هم با حرفهام باعث فشار روحي بيشتري بر انها شوم......از طرفي هم به خاطر تنهايي وقتي بيايم خونه هم کسي نيست که با او درد دل کنم پس فقط مي ماند اين وبلاگ من.....پس گاهي مي زند به سرم و درد دل مي کنم که اميدوارم من را تحمل کنيد...
دوستدار شما شواليه