مشخصات

ارشيو موضوعي


مطالب پيشين

طراح سايت


 
 
 
10, 2005

وحشت من از عشق

 

وقتي پدرم ايران بود گاهي با هم بحثمون مي شد....نمي دونم دليلش چي بود شايد چون از نسلهاي متفاوتي بوديم يا تجربه و برداشتهامون از مساله متفاوت بود؟گاهي اين بحثها طول مي کشيد وگاهي هم البته بي نتيجه....يکي از مسائلي که با اون مشکل داشتم مفهوم عشق بود.....نتيجه بحث هميشه يکي بود اخرش مجبور مي شدم بگم اصلا من از عشق وحشت دارم خوب شد؟ ...و بحث بي نتيجه تموم مي شد...


سالهاي دانشگاه تجربه خوبي بود...مسائلي که ديدم به خصوص اتفاقاتي که براي دوستانم اتفاق افتاد تاثير زيادي روي من گذاشت در اين سه سال حرفي در مورد انها نگفتم.....بارها مي خواستم از انها حرف بزنم  ولي نمي دانم نشد يا نخواستم يا نتوانستم چيزي بنويسم...ولي شايد همين سکوت کردن من مساله خراب کرد ....هيچ وقت جرات نداشتم مساله انجوري که هست براي خودم باز کنم....
ولي هر چقدر اين موضوع پنهان مي کردم گندش از يکجايي در مي امد درست مثل وقتي مطلب طنزي مي نوشتم و يکهو بد بيني که نسبت به مفهوم عشق داشتم ظاهر مي شد و مجبور مي شدم چند باز متن تصحيح کنم تا بلکه بشود مثلا طنز در حالي که اولش فقط يک زهرخند به عشق بود..و هر چقدر سعي مي کردم باز بدبيني من کاملا اشکار بود

به لحاظ منطقي مشکلي با اين مفهوم نداشتم  ولي احساسي ناگهان تمام چيزهايي که ديدم جلوي چشمهام زنده مي شود و اعتماد کردن را مشکلتر مي کند
خوب گاهي بعضي از دوستان در اينترنت به من اعتماد مي کردند و در مورد مسائل شخصي خودشون نظر من مي خواستند خودم مي مي ماندم به انها چي بگويم اينکه ادا و اصول يک روشنفکر بيايم و درست مثل وبلاگهاي فمينيستي چپ و راست نطق روشنفکري سر بدهم در حالي که هنوز مساله براي خودم مبهم هست...ولي راستش اين تريپ روشنفکر بازي دوست ندارم..دلم مي خواهد خودم باشم و مساله از کنار ديگران ببينم و نه از بالا

تنهايي من باعث شد تاثير پذيري خيلي زيادي از دوستهام و اتفاقات زندگي انها داشته باشم...وقتي دوستم در مورد اينکه همسرش با مرد ديگري رابطه داشت حرف مي زد مغزم سوت کشيد واقعا تا اون موقع خيال مي کردم اين چيزها براي ادمهاي توي قصه  اتفاق مي افتد ولي حالا قهرمان داستان دوست خودم بود.....تا اون موقع جرات نکرده بودم به اين موضوع فکر کنم که ممکن است روزي کسي که دوستش دارم و شريک زندگيم هست ممکن است به من خيانت کند...به تدريج با اتفاقات و حوادث بيشتري در اين ۶ سال به خصوص در مورد دوستانم مواجه شدم که در موردش تا الان سکوت کرده بودم.....کم کم حتي به خودم هم شک مي کردم ايا مسير درستي مي روم؟ايا ممکن است روزي منم ادم عوضي شوم؟؟....مي ديدم عشق هر مفهومي دارد جز خود عشق..تنها چيزي که نديدم اين بود که دوستهام از عشق به ارامش رسيده باشند...مدام ارزوي دوران مجردي داشتند و زندگي بدون دعوا و تنش...عشق يعني سکس يعني فريب عشق يعني سودجويي يعني زرنگي  يعني يک ته سيگار ماتيکي له شده...که احساس زن يا مرد طرف مقابل درست مثل يک نخ سيگار مي سوزوني و فوتش مي کني تو هوا و خودت خمار به شکلهاي احساسي طرف مقابل نگاه مي کني...بعد هم سيگار عشق له مي کني و مي روي تا يک سيگار ديگر بکشي.....


[ نوشته شده توسط امير: شواليه @ 05:19 | Comments (18) ]