مشخصات

ارشيو موضوعي


مطالب پيشين

طراح سايت


 
 
 
08, 2004

قلعه تنهايي شواليه

 

تلفن بر مي دارم و زنگ مي زنم..مثل هميشه وروجک  تلفن بر مي دارد و مي گويد helloدلم مي خواهد سر به سرش بگذارم ولي  بعد از اينهمه مدت تنهايي ترجيح مي دهم زودتر حرف بزنم مي گويم hello melloo  ولش کن منم امير...و شروع مي کنم حرف زدن...بعدش با بقيه  صحبت مي کنم...نمي دانم يک ارتباط کوتاه تلفني چقدر از تنهايي يک ادم پر مي کند به قول وروجک may be nothing

توي زندگي تجربه هاي مختلفي پيدا کردم ....که از بعضي از انها توي اين سه سال نوشتم و صحبت کردم و هنوز خيلي چيزها ننوشتم....تجربه هاي تلخي که هنوز ياد اوري انها من دوباره ناراحت مي کند........و يا تجربه هاي شيريني که درست توي اخرين لحظه که خيال مي کردم اين دفعه همه چيز تموم شد و رسيدم به پايان پايان داستان شواليه درست مثل فيلمهاي وسترن سواره نظام توي اخرين لحظه مي رسيد ....به تنها چيزي که انموقع  ( که خيال مي کردم رسيدم به اخر خط زندگي )اين بود که ديگر نمي توانم خانواده ببينم.....

ظاهرا از بعضي چيزها نمي شود  فرار کرد حتي اگر خودم به بي خيالي هم بزنم.... به اسم شواليه قلعه تنهايي بنويسم و يا کلمه قلعه تنهايي حذف کنم و فقط شواليه ولي باز قلعه تنهايي هنوزم سر جاش هست و سايه اين قلعه ظاهرا هيچوقت از روي زندگي من حذف نمي شود و فقط هميشه وضع بدتر  و بدتر مي شود شواليه مي مي ماند و يک سراب...يک سراب از يک زندگي معمولي ...از سرنوشت نمي شود فرار کرد..

زندگي تنهايي واقعا درد سر هست....نمي دانم شايد من ادم بي دست و پايي هستم....هرچند سعي مي کنم کنترل همه چيز به دست بگيرم ولي باز همه چيز قاطي پاتي مي شود......
سعي مي کنم تنهايي خودم با سرو کله زدن توي ارتش پر کنم گاهي با سربازها و گروهبانها حرف ميزنم....يا گاهي هم سر به سر دژبان بگذارم ولي مي دانم  دارم خودم گول مي زنم و هر چي باشد توي يک محيط نظامي نمي شود سفره دلت را باز کرد چون سه سوته تمام حرفها مو به مو به گوش فرمانده مي رسد....اين هم از معايب محيط نظامي است..تنها کاري که مي شود کرد اين است که سرت با کار مشغول کني.

......يادم مي ايد يک دفعه به يک سرباز صفر  که در حال جارو زدن زمين بود گفتم خوش به حالت...طرف يک جوري نگاهم کرد که انگاري حالم خوب نيست ولي چون افسر ارشد بودم حرفي نزد....حتما توي دل خودش مي گويد  دستش مي اندازم ولي سربازي که بعد از رفتن از اين پايگاه نظامي تنها نيست ادم خوشبختي هست.....دلم مي خواست سه تا ستاره روي دوشم و لباس افسريم را بدهم ولي جاي اون سرباز صفري باشم که بيرون از اين ديوارهاي بلند و نگهبانهاي مسلح يک خانه گرم در انتظارش هست.....مثل اون سرباز صفر زمين جارو بزنم ولي حداقل با اشتياق ساعتم نگاه کنم و منتظر گرفتن برگه مرخصي باشم که بروم خانه...واقعا خوش به حالش


[ نوشته شده توسط امير: شواليه @ 01:55 | Comments (14) ]