مشخصات

ارشيو موضوعي


مطالب پيشين

طراح سايت


 
 
 
26, 2004

جشن سردوشي و سلام زندگي

بچه هايي كه در مدت دوره اموزشي من را ديده بودند مي گفتند پسر چقدر در مورد سربازي حرف مي زني....واقعيت اين است كه دوره اموزشي سربازي درست مثل يك پيله مي ماند...پيله اي كه باعث مي شود از دنيا بي خبر باشي ولي موجودي كه در نهايت از پيله خارج مي شود كاملا بستگي به طرز تفكر  شما دارد.....

از صبح بيدار باش تا ساعت خاموشي همه چيز برنامه ريزي شده است تمام جزئيات....چيزي كه توي حالت عادي با ان روبرو نمي شويم...بنابراين دنياي تو مي شود فقط سربازخانه كه اين كاملا از نوشته هاي من پيدا بود.....روز يك شنبه صبح بالاخره جشن شروع شد ....از ورود مقام مدعو..خواندن خطابه ....خواندن قسم نامه....خواندن سرود دسته جمعي و در نهايت رژه و دوره اموزشي هم تمام شد.....
ولي انقدر كه توي همون لباس خاكي ادم احساس راحتي مي كند توي لباس افسري چندان راحت نبودم...دستمال گردن سفيد و از همه بدتر اون دستكشهاي سفيد....وقتي بخواهي يك ساعت خبردار بايستي و حركت نكني...بكهو همچين صورتت به خارش مي افتد و مي خواهي صورتت بخاروني ولي از شانس بد اون دستكش سفيد راحت هر حركت دستت را توي جايگاه نشون مي دهد و از شانس بد ما درست روبروي جايگاه بوديم....

ظهر مجوز استفاده از درجه را دادند و به واحد بعدي معرفي شديم....ستوانيكم امير.....شوخي شوخي اين شواليه بازي جدي شد....سه سال پيش كه شروع به نوشتن كردم فكر نمي كردم مستقيم سر از ارتش دربياورم ...ولي انگاري بازي روزگار هنوز هم چيزهايي توي استين دارد كه من را متعجب مي كند....

حالا رسما جزئي از ارتش شدم....ارتشي كه ضامن امنيت ايران هستش....مثل هر سرباز ديگري دوست دارم زودتر دوره خدمت سربازي ام تمام شود ولي به لباسي هم كه پوشيدم افتخار مي كنم........به سختيها و فشارهاي روحي اين مدت فكر مي كنم برخوردهام با گروهبان و اون دژبان عقده اي.....ولي هرگز گروهبان و دژبان عقده اي نماينده ارتش كشورم نمي دانم و عليرغم تمام سختيهايي كه در اين ارتش كشيدم چون ارتش را ضامن اسايش و امنيت كشورم و مردمم مي دانم انرا دوست دارم...

دلم نيومد اون سه تا ستاره طلايي را خودم روي لباس افسري نصب كنم...توي اين مدت اموزشي مادرم بيشتر از هر كسي ناراحتي متحمل شد و شد سنگ صبور من كه از حرف زدن با اون ارام مي شدم.... به خاطر من از مسافرتي كه با خانواده رفته بود صرف نظر كرد و تنهايي برگشت خانه......وقتي  رفتم فرودگاه مهرابادبراي استقبالش توي صورت خندانش ارامش موج مي زد...ارامشي كه به اون نياز داشتم
يكي از مهمترين دلايلي كه راحت توانستم دوره اموزشي طي كنم اين بود كه هيچ وقت پدر مادرم من را فردي لوس و ننر بار نياوردند....راحت مي توانستم تنهايي زندگي كنم و اجازه اظهار نظر و بيان فكرم هميشه داشته ام.....حتي اگر نظر من با نظر انها يكسان نبود ولي باز در ارامش دلايل من را دنبال مي كردند واجازه اظهار نظر مي دادند

به خاطر تمام سختيهايي كه مادرم براي تربيت من كشيد و به خاطر اينكه من را فردي مستقل تربيت كرد  دوست داشتم مادرم درجه هام نصب كند و اولين كسي كه احترام نظامي به عنوان افسر ارتش برايش گرفتم باز هم مادرم بود....

حالا دوباره به حالت عادي زندگي بر مي گردم....ولي اين دفعه قدر خيلي چيزهايي كه قبلا برايم عادي شده بود را مي دانم.........سلام زندگي


[ نوشته شده توسط امير: شواليه @ 08:30 | Comments (8) ]