ايست كشيدن در دستشويي و حكايت سرباز و گدا
شايد بچه هايي كه تا حالا خاطرات و نوشته هاي من را از دوران
سربازي دنبال كردند بگويند اين سربازي چقدر سخت است ولي راستش بخواهيد سخت هست ولي
ميزان سختي ان بستگي به روحيه شما دارد....راستش من سعي كردم احساس واقعي خودم
بنويسم...ادم فولاديني نيستم گاهي هم شديدا دچار افسردگي مي شدم به خصوص توي ماه
اول سربازي ولي براي رفع اين افسردگي مثل يكي از دوستهام در پادگان متوسل به قرصهاي
ارامبخش نشدم...راستش بخواهيد ميونه من اصلا با قرص خوردن و امپول زدن از بچگي هم
خوب نبوده...
ولي سعي مي كردم با كار كردن و چيزهاي ديگر سرم مشغول نگه دارم تا
كمتر فكر كنم..... بايد ياد بگيري موقع سختي كجا مستقيم وارد عمل شوي كجا بي خيال
بازي در بياري...درست مثل حركت يك نيزار در يك باد موقع حركت شديدترين بادها خم مي
شود ولي ماهيت خودش حفظ مي كند....ولي يك درخت تنومند در مقابل همان باد شكسته مي
شود چون قدرت انعطاف ندارد....ادم بايد سعي كند حركات طبيعت هم برايش معني دار
باشد
شوخي دوران سربازي هم يك وسيله براي كاهش استرس و فشار عصبي هستش
بگذاريد چند نمونه بگويم
يكي از مسايلي كه در دوران سربازي براي بچه ها پيش مي ايد اين است
كه حركات كم كم ناخوداگاه مي شود مثلا با شنيدن فرمان ايست قسمت يا ايست
اسايشگاه افراد ناخوداگاه به حالت خبردار مي ايستند...يكي از بچه ها وقتي
افسر اموزشي وارد دستشويي شد با صداي بلند فرياد زد ايست قسمت...حالا به خاطر اين
ناخوداگاه شدن حركات چند نفر از سربازها ناخوداگاه بلند شده بودند توي دستشويي
خبردار و مابقيشو مي توانيد حدس بزنيد...فقط شما تصور كنيد اين سربازها توي چه
وضعيتي توي كجا خبردار وايساده بودند....
افسر اموزشي عصباني امد بيرون
كه كدوم احمقي واسه من توي دستشويي ايست كشيد؟؟!!
اوايل دوره خيلي به ما اصرار داشتند كه براي احترام به مافوق ايست
بكشيم خلاصه شورش دراورده بودند....يكي از نگهبانهاي شب جلوي اسلحه خانه شب براي
سرجوخه گروهبان افسر سرباز اشخور و خلاصه هر كسي مي امد داخل ايست مي كشيد.... حساب
كنيد تا چشم افسر اموزشي گرم خواب مي شد اين پسر يكهو فرياد مي زد ايست قسمت و افسر
بيچاره از خواب مي پريد كه كي امده ان پر هم مي گفت يك سرجوخه بود....و باز دوباره
ايست قسمت...و دوباره خواب افسر به هم مي خورد....خلاصه هر دفعه گروهباني چيزي مي
امد انجا اين پسر مي رفت در اتاق افسر و فرياد مي زد ايست قسمت....و ان بدبخت هم
چون خودش گفته بود براي هر درجه داري بايد ايست بكشيد... نمي توانست حرفي بزند...
اخرش صبح با چشمهاي پف كرده امد سر صف و گفت واي به حالتون از حالا چپ و راست ايست
بكشيد اصلا ديگر حق ايست كشيدن نداريد مي خوام برم دستشويي ايست مي كشيد مي خوام از
اين اتاق برم ان اتاق ايست مي كشيد...ديگر برام ايست نكشيدم وگرنه حسابتون
مي رسم....
خلاصه براي مقابله با اين ايست بازي ما هم اش حسابي شور كرديم جوري
كه خودشون هم ذله شدند..
مي دانيد اين لباس خاكي سربازي هم باعث جلب ترحم مردم مي
شود....براي خود من پيش امده گاهي از من سواريها پول نمي گيرند و مي گويند سركار
مهمون ما باش....و چشمهاي ادم چهار تا مي شود تا دو روز پيش با كيف سامسونت و تيپ
اسپرت بوديم هر چي پول هم مي داديم راضي نمي شدند حالا سركار مهمون ما باش و پول از
ادم نمي گيرند..خلاصه تو اين دوره اينقدر اين جمله شنيدم كه اخي چند وقت
خدمتي سركار؟؟ و همچين ادم ترحم اميز نگاه مي كنند و با يك
حالتي مي گويند كه انگاري بچه يتيم ديدند...بابا بي خيال ....
حالا يكي از دوستهام ماجراي خودش برام گفت كه حيفم امد ننويسمش....
نامزد دوستم امد دم در پادگان تا با دوستم كه مرخصي گرفته بودبروند بيرون....دوستم
هم با همون لباس خاكي رفته بودند توي پارك قدم بزنند....توي راه يك گدا مي بينند كه
با لباسهاي ژنده مشغول فروختن فال حافظ هستش...دوستم گفت دلم به حال گدا سوخت و ازش
يك فال گرفتم و يك اسكناس 500 تومني به گدا دادم....گدا پول گرفت ولي وقتي سر بلند
كرد و لباس خاكي سربازي من ديد پول به من پس داد و گفت سركار پول
بگير ...خودت بيشتر لازم داري....... گفت اين جمله همان و شليك خنده
نامزدم همان.....و خلاصه شديم وسيله خنده و متلك نامزدم....
...دوستم مي گفت ببين به چه روزي افتاديم كه گدا هم به ما رحم
مي كند...
و البته بعد از گفتن اين خاطره نوبت من بود كه دستش بندازم ولي كلي
خنديديم... اصلا تصور اينكه گدا هم به سرباز رحم مي كند كلي بامزه
هستش..
الان با چند نفر از بچه ها كه داشتند مير فتند كوه
صحبت كردم...كاشكي اينجوري معطل اين سربازي نبودم و مي توانستم من هم با انها
بروم....دلم بدجوري براي كوه تنگ شده...فقط يك هفته ديگر......صبر
...صبر...صبر...تيك...تاك....تيك...تاك...