مشخصات

ارشيو موضوعي


مطالب پيشين

طراح سايت


 
 
 
14, 2004

از فوتبال تا تنبيه و چند تا چيز ديگر

بازم جام جهاني شروع شد و تب فوتبال رفت بالا وبلاگها هم كه شروع كردند در مورد فوتبال نوشتن...البته اين دفعه فوتبال نگاه كردن ما هم شده حكايتي...اين بازي ايران با قطر هم خيلي بامزه بود...ما هم كه يك مشت سرباز همچين ذوق مي كنيم كه زمان پخش فوتبال با برنامه ساعت خاموشي تلاقي نكرده خلاصه ..كلي حال كرديم ولي وقتي بالاخره ايران گل برتري زد...شروع كرديم تشويق و هورا ... خلاصه يادمون رفت كه توي سربازخونه هستيم...پشت سرش سر و كله افسر نگهبان پيدا شد و ما رو ريخت تو حياط خلاصه بشين پاشو ...بدو بايست....

توي اين مدت سربازي فكر كنم چيزي توي پادگان نمونده باشد كه دسته جمعي براي تنبيه دورش ندويده باشيم... ميله پرچم..ميله بسكتبال...دروازه فوتبال....ساختمان...دور تابلو اطراف ميدان... ولي مشهورترينش دور ابخوري هستش......ولي ما كه عين خيالمون نيست وقتي مي گويد بريد دور ابخوري بزنيد...بچه ها شروع مي كنند و دم مي گيرند ابخوري ابخوري ما داريم مي اييم.....يادم مي ايد افسر گفت بازم شلوغ كنيد بايد بدويد..من گفتم خيلي اين دويدن حال داد....انهم نامردي نكرد گفت حالا كه خوشت امد پاشو خودت تنهايي يك دور ديگر بدو.....ولي من كه خوشم مي ايد....دويدن بد نيست.....الان مي دانم تا چه حد افسر دست به تنبيه ما مي زند و كجا متوقف مي شود....خلاصه تيكه پراندن همان و دور ميله پرچم زدن همان..

اين روزهاي اخري حسابي اين لباس سربازي اشخوريمون پاره شده...بايد بشينيم و بدوزيمش...پوتين هم در حال جان دادن است....خدا رحمتش كند پوتين خوبي بود...توي پادگان يك كفي هم گير نيامد من هم مدام مقوا مي بريدم مي انداختم كف پوتين ولي فايده ندارد...بدجوري كف پام تاول زده...وقتي پوتينت درب و داغون بشود مرخصي هم ندهند بروي خونه و مجبور شوي با ان پوتين رژه بري و پاي درب و داغون ...ان موقع تازه مي فهمي غيرتي رژه رفتن يعني چي...الته انقدر پا به زمين كوبيديم كه ديگر  پاهام بي حس شده..حتي درد تاولها حس نمي كنم..چقدر خونه خوبه بالاخره يك كفي هم گرفتم سر راه....پاهام گذاشتم توي اب داغ...پاهام مي سوزد ولي همين كه توي خونه هستم حس خوبي دارم.....

چند تا حموم اب سرد داريم توي يگان ...كه وقتي مجبور بشي بروي زيردوش اب سرد تا مرز سكته كردن مي روي......از شانس بد ما انها را هم بستند......مونده حموم اصلي پادگان... انهم هفته اي يك ساعتي نوبت ما هستش... يك دفعه اب ندارد يك دفعه گازوييل.....حداقل شانس اورديك يك مرخصي هفتگي داريم و مي توانيم بياييم خونه وگرنه دخل همه ما مي امد...بيشتر بچه ها چند دست لباس زير با خودمون برديم وگرنه حسابمون با اين وضع حموم رسيده هستش

راستش وقتي وضع خودم با بچه هاي يگانمون كه مال شهرستان هستند... مي بينم باز وضع من بهتر هستش...بعضي از بچه ها توي اين مدت دو ماه اصلا به خانه نرفتند....بچه هاي متاهل هم كه بيشتر از همه عصبي هستندبه خصوص اين روزهاي اخر...وقتي وضع انها مي بينم مي گم شانس اوردم مجرد هستم وگرنه مداوم يك قسمت از فكرم متوجه بيرون و مشكلات انجا بود.…

…اين هفته اخر اموزشي همه عصبي شدند گاه و بيگاه بعضي برخوردهاي گذرا بين بچه ها پيش مي ايد...بعدش سريع پشيمون مي شوند و از همديگر معذرت مي خواهند....راستش خيلي دلم مي خواد اين يك هفته هم زود بگذرد .....تيك تاك......تيك تاك...لباسهاي جشن سردوشي هم اماده شده همراه مخلفاتش دستكش سفيد...دستمال گردن و سردوشي و لباس استتار با ارمهاي نظامي....فعلا كه كار هر روز ما شده تمرين جشن سردوشي .. جدي جدي دو ماه گذشت هنوز باورم نمي شود.... روز اولي كه امدم پادگان گفتم هيچوقت تموم نمي شود  ولي حالا چيزي به جشن سردوشي افسران نمونده و يك مدت بعد هم مجوز استفاده از درجه مي دهند.....يك جورايي هم ادم هيجان دارد ...بالاخره شروع يك زندگي جديد هستش و البته شروع مسوليت ....اميدوارم از عهدش دربيام و خلاصه ختم به خير شود


[ نوشته شده توسط امير: شواليه @ 06:07 | Comments (4) ]