حرفهاي من از ساعتهاي تنهايي نگهباني
راستش من كه اخرش از اين
برنامه نگهباني سر در نياوردم بعضي از بادمجان دور قابچينها يك روز هم نگهبان نمي
شوند ولي از شانس بد من گاهي پشت سر هم نگهباني مي خورد به من....ولي نگهباني پشت سر هم به متملق
بودن ترجيح مي دهم...
وقتي نگهبانيها اينجوري
پشت سر هم شود ديگه از بي خوابي به يك جايي مي رسي كه ديگر براي ادم فرق ندارد الان
روز باشد يا شب....ايستاده خوابت مي برد....اين مواقع شروع مي كنم راه رفتن و قدم
زدن مطمئن هستم اگر بشينم خوابم مي برد.... البته اگر ادم يك پاسبخش خوب داشته باشد
كه بيايد و با ادم حرف بزند خوابت نمي برد...
خلاصه تو نگهباني نه
بايد بخوري و نه بشيني و فقط بايد با پاسبخش حرف بزني... و از طرفي هم مواظب باشي
كسي وارد نشود و هم مراقب گروهبان بدجنس باشي كه غافلگيرت نكند و اسلحه و يا سرنيزه
از چنگت در بياورد...ان موقع بايد خر بياري و باقالي بار كني... اسلحه تو
ارتش ناموس ادم هستش.. صبح روز فرداش محاكمه در دادگاه و بعدش انتقال به
زندان تازه قسمت خوبش هست...و اين گروهبان ما هم عاشق به درد سر انداختن ما....با
انواع و اقسام حيله ها
اولش كه ادم شروع به
نگهباني مي كند مي گويد اي خدا اين مدت چي كار كنم چطوري اين ساعتهاي تنهايي
نگهباني پر كنم؟؟...وقتي نگهباني شروع مي شود زندگيت مي ايد جلوي چشمهات به خصوص
اگر دفعه اول نگهباني باشد ولي بعد كم كم عادت مي كني....تازه توي نگهباني مي بيني
به يك جزيياتي از محيط توجه مي كني كه قبلا بي تفاوت از كنارش مي گذري.....گاهي هم
چيزهاي جالبي موقع نگهباني مي بيني مثل صحنه حمله يك زنبور گاوي ( بعضيها مي گويند
زنبور كافوري) به يك ملخ سبز رنگ بزرگ...توي اون ساعات نگهباني اين فيلم مستند بقاي
وحش همچين من را سر حال كرد... چند دقيقه اين كش و قوس ادامه داشت.. اخرش زنبور
توانست ملخ بكشد...و ملخ عليرغم جثه بزرگش بلند كرد و برد...تا حالا نديده بودم
زنبور دست به شكار بزند و واقعا خيلي برام جالب بود..
بد ترين نگهباني كه تا
حالا دادم مربوط به وقتي هستش كه سرماي شديدي خورده بودم و حسابي تب داشتم و مجبور
بودم توي شب شروع به نگهباني كنم ... خيلي ان شب بد گذشت توي تب نگهباني كردن خيلي
افتضاح هستش بايد يكي مواظب خودت باشد ولي اينجا بر عكس است تو بايد مواظب همه چيز
باشي....هر دقيقه اش مثل يك ساعت گذشت.... صبحش بعد از نگهباني حالم خيلي بد شده
بود... با كمك بچه ها رفتم بهداري..
خدا كسي توي سربازي مريض
نكند... گروهبان خيال مي كند مي
خواهي از زير كار در بروي .... مگه سرباز ادم نيست و نمي تواند مريض شود... موقع فرستادن ادم به بهداري و دكتر دنيا
جلوي چشمت مي اورند...خدايا هيچ سربازي مريض نكن و اگر هم مريض شد گرفتار
ادم عوضي نكن... صبح روز بعد از نگهباني به زور يك معجوني از قرصهاي
مختلفي كه از بچه هاي ديگر گرفتم سر پا خودم نگهداشتم ولي بد جوري استخوانهام درد
مي كرد با اينحال رژه و مراسم صبحگاه رفتم....شبش انقدر حالم بد بود كه نرفتم شام
بخورم هر چند شامش هم تحفه اي نبود...بچه ها اسمش گذاشتند خورشت
وحشت....چند تا بادمجان توي يك عالمه اب و البته كلي پيه و چربي و چند تا
تكه كوچك گوشت كه ادم هميشه هميشه مي ماند چطوري اين چند تكه گوشت بين 120 نفر
تقسيم كند.... اون شب يك مقدار بيسكوييت خوردم و خوابيدم.... فقط خدا پدر مادر افسر
نگهبان اون شب بيامرزد كه من را براي امار گرفتن قبل از خاموشي من را با اون تبي كه
داشتم بيدار نكرد اگر اون گروهبان
عقده اي بود با پوتين انقدر مي زدت
تا از خواب بيدار شوم و خبر دار جلوش بايستم....
دعا كنيد كه هم رژه خوب برويم و هم تا خير ورود به پادگان نداشته
و گرنه اگر اولي داشته باشيم يك هفته توي پادگان بازداشت و اگر تاخير ورود
داشته باشيم يك ماه بازداشت توي پادگان و ديگر نمي توانم گزارش منظمي از سربازي
بنويسم.... خلاصه اگر يكهو ننوشتم بفهميد يكي از اين بلاها سرم
امده....