وقتي ادم حوصله هيچ كس و هيچ چيزي را ندارد..
فشارهاي روحي و رواني
مطلبي طبيعي است...و اهميت بسيار بالايي در شكست و يا پيروزي دارد..ولي توي زندگي
به راحتي ادم مي تواند گرفتار انواع فشارهاي رواني شود.و چيزهايي مثل تنهايي مي
تواند اين حالت به راحتي تشديد كند.. در اين مواقع ادم اون روحيه با نشاط و تهاجمي
خودش از دست مي دهد......يكي از اين فشارهاي رواني در كارهاي گروهي است...تيمي
تشكيل شده از ادمهاي مختلف ادمهايي كه انها را نمي شناسيم...با روحيات و خصوصيات
مختلف....شايد اگر مساله تنها دوستي باشد بعضي از افراد گروه را به دوستي ادم قبول
نكند...ولي در يك گروه بايد افراد تحمل كرد....و نشان دادن ناراحتي يا برعكس پنهان
كردن ان خود نوعي هنر است..
اگر قرار باشد به خاطر
هر مساله كوچكي دست به يقه شد بايد بگويم اتوماتيك راه براي پيشرفت خودتان مي
بنديد...و بدون پيشرفت احتمال كاهش فشارها و برخوردها وجود نخواهد داشت....چون براي
پيشرفت نياز به نوعي موافقت جمعي در مورد توانايي مديرتتان داريد...و نشان دادن مداوم ناراحتي از شما
در چشم ديگران يك موجود قوي با توانايي مديريت خوب نمي سازد....گاهي بايد بعضي
چيزها نشنيده گرفت.....بعضي از مشكلات تنها زمان از بين مي برد....به قول معروق
حمله مستقيم كارساز هميشه نمي باشد...گاهي نياز به عقب نشيني موقت و صبر براي پيدا كردن
موقعيت و زمان مناسب براي حمله مجدد مي باشد...
و دقيقا ادم توي اين
مواقع كه گرفتار مشكلي مي شويم كه تنها زمان انرا حل مي كند ادم احساس مي كندكه
حوصله هيچ كس و هيچ چيزي را ندارد.....من وقتي كه دچار اين حالت مي شوم ترجيح مي
دهم به خصوص با افرادي كه به نوعي به ان كار وابسته هستند ناراحتي خودم را بيان
نكنم...چون حس مي كنم بيان اينگونه مسائل از من در چشم انها موجودي ضعيف مي
سازد...درست است موافق تخليه احساسات هستم ولي با بيان اين مسائل با هر كسي موافق
نيستم.....
يكي از كارهايي كه اين مواقع
دوست دارم انجام بدهم رفتن به پارك هستش.. يك ابميوه خنك بگيرم و روي يكي از نيمكتهاي پارك توي
يك گوشه دنج و خلوتش بنشينم.... و از انجا بازي بچه هاي كوچك تماشا كنم كه فارغ از
هر مساله اي شادمانه مي دوند اين مواقع به انها حسوديم مي شود....صد دفعه با خودم
مي گويم اي كاش هميشه يك بچه مي ماندم ولي زمان ترمزي ندارد كه با كشيدن ان زمان را
متوقف كنم...ديدن درختهاي انبوه كه باد برگهاي انها را تكون مي دهد لذت خاصي
دارد...بستن چشمها و فقط لذت بردن از صدا برگها.....اي مواقع كم كم شارژ مي شوم و
به قول معروف گور پدر دنيا....اين مواقع به بشترين چيزي كه نياز دارم فقط لذت بردن
از گرماي خورشيد است كه از لابلاي برگهاي درخت با گرماي خودش ادمو غلغلك مي دهد....
هيچ وقت ديدن ساختمانها مكعب مستطيلي... به من احساس زنده بودن نمي دهد ولي ديدن برگهاي درختها كه از در ختها جدا مي
شوند و توي هوا سر مي خورند تا به زمين برسند واقعا لذتي دارد....نمي دانم چطوري
توصيفش كنم مي دانيد اگر همه غذاها شور باشد
ادم تمايل عجيبي به غذاهاي شيرين پيدا مي كند و اگر همه غذها شيرين باشد ادم
تمايل به غذاي شور پيدا مي كند.....يك جور تعادل توي ادم....خوبي اينجور ساعتهاي
تنهايي اين هستش كه ادم زيبايي
افتادن برگ از درخت يك جور ديگه اي درك مي كند شايد اگر ادم توي اون وضعيت فشار
روحي قرار نگيرد به اين شكل عطش به حس كردن حركت نسيم و افتاب داغ نداشته باشد.و
اينجور از اين پديده هايي كه تا چند ساعت قبل بي تفاوت از كنارشان مي گذشت لذت
نبرد.....خلاصه بي خيال همه چيز شدن...خلاصه .فشار روحي و مابقي چيزها را روي يكي
از برگهاي درخت سوار كردن و فرستادنش به دور دست با حركت باد.... بي خيال همه
چيز..درست مثل برگ درختي كه بي خيال زندگي روي باد سوار مي شود